Saturday, October 13, 2012

ته مانده ها 1


ته مانده ها1 


در یخچال را باز کرد.  از نوشیدنی که درون یخچال بود تنها کمی باقیمانده بود. شیشه را درآورد و ته مانده آن را داخل لیوان ریخت و به سمت پنجره رفت. در حین راه رفتن مطابق همیشه قدم هایش را شمرد. یک...دو....سه....چهار.... تا 10 شمرد، ولی.... انگار اعداد بعدی از یادش رفته بود. هر چه لابلای ذهنش جستجو کرد اثری از عدد بعدی نبود. دوباره سعی کرد. این بار با دقت بیشتری شمرد. یک....دو....سه............هشت.....نه.....ده .....ده.....ده. بی فایده بود شاید می خواست خودش را نسبت به این امر بی تفاوت نشان دهد، چون هنگامی که از به یاد آوردن عدد بعد از ده نا امید شده بود لیوان را روی کابینت آشپزخانه  گذاشت و به اندازه نود درجه خم شد. سرش را مماس به شیشه پنجره کرد. آن قدر که نوک دماغش پخش شده بود وسط شیشه و حس می کرد شاید با یک فشار دیگر بتواند تمام شیشه را به درون بینی اش بکشاند. ناگاه یادش افتاد که دیگر بهار هم به آخرش رسیده است. می پرسید چرا؟ این را دماغش یاد آور شد، هنگامی که هیچ بوی شکوفه ای را دیگر به مغزش منتقل نکرده بود. از چه زمانی.... ؟!! یادش نمی آمد. چقدر بد است  که انسان آخرین باری که یک شکوفه را بو کرده است فراموش کند!
در همین افکار بود که متوجه بچه هایی شد که در حیاط مشغول بازی بودند. یک دفعه نگاهش با نگاه آن ها تلاقی کرد که ایستاده بودند و مات حالت عجیب او شده بودند. یکی از بچه ها پوزخندی زد و رو به دیگران گفت: این آقاهه دیوانه است. اینو بابام همیشه می گه. نگاهش کنین شورت کوتاه پوشیده و لخت تو خونه راه میره. سرش را از شیشه بر داشت و نگاهی به خودش کرد. یادش آمد لخت است... هیچ وقت اینگونه نزدیک پنجره نمیشد. به هر حال این جا در این خانه با دیوارهایی به نازکی خیال حریم خصوصی معنایی ندارد. یادش آمد که نمی خواست فکر کند. اصلا به خاطر همین بود که سر یخچال رفته بود، تا با خوردن نوشیدنی تلخش کمی از دست افکار منزجر کننده اش راحت شود. لیوانش  را سرکشید. ته گلویش تلخ شد. ته مانده زیتونی که دیشب خریده بود را از یخچال درآورد تا مزه دهنش عوض شود. سیگاری روشن کرد. دیگر نای ایستادن نداشت. دراز کشید درست میان همان آشپزخانه با سیگاری در دستش و آرام چشم هایش را بست......
نمی دانست چند روز به همان حال افتاده بود هر چه بود دیگر لازم نبود از سر پیروزی داخل نبرد شود و رو به پایین ده کوچه بشمرد تا به خانه اش برسد. آن قدر شمرده بود که از انتهای نبرد هم پایین تر رفته بود. انگار این جای جدید برایش آشنا می آمد ولی هر چه فکر می کرد نامش را به خاطر نمی آورد. اتفاقات یکی پس از دیگری داشت تکرار می شد. خودش را دید که در یخچال را باز کرد و شیشه نوشیدنی اش را بیرون آورد. نزدیک پنجره شد و سرش را به شیشه چسباند. نکته جالبش این بود که چقدر هم خودش را شفاف می دید. تا این لحظه نمی دانست که هر فردی می تواند خودش را از زاویه سوم شخص غائب هم ببیند. گیج شده بود که ناگهان همان پسرک داخل حیاط را دید که با توپی در دست به او پوزخند می زند. شکلکی برایش در آورد. از اینجایش دیگر با آن چیزی که قبلا برایش اتفاق افتاده بود فرق می کرد. پسرک توپش را به طرف او پرتاب کرد و ناگاه خودش را دید که شکست. توپ درست به دماغش خورده بود. و بزرگترین تکه هم همان دماغی بود که سالم با شیشه ای که به آن چسبیده شده بود وسط بقیه تکه ها خودنمایی می کرد. ترسیده بود. میان زندانی از رویا گیر کرده بود. سرش را میان دستانش گرفت و چشمانش را به سختی فشار داد.
شروع به شمردن کرد. یازده.... دوازده... سیزده..... بیدار شده بود، درست میان آشپزخانه در حالی که سیگارش هنوز روشن نشده بود، سر و صدای بچه ها از حیاط نمی آمد و  شیشه خالی درون یخچال با ته مانده ای که هرگز خورده نشده بود!!