این متن پیش از این در ماهنامه اینترنتی
ماندگار به نشر در آمده و متن حاضر کمی نسبت به متن قبلی ویرایش شده است
مردها سه بار عاشق میشوند،
یک بار عاشق دوست دختر شان میشوند، یک بار عاشق همسرشان
و یک بار هم بعد از ازدواجشان. ولی آخری برای زن ها غیر قابل تحمل است،
غیر قابل تحمل.
سارا این را گفت و چمدانش را به دنبال خود
کشید و رفت. در را هم آن قدر محکم بست که صدای بسته شدن در تا نیم ساعتی در گوش
سعید ونگ ونگ میکرد. شاید میخواست به سعید بفهماند که این تاوان
اشتباه بزرگی است که در آستانه 4 امین سال ازدواجشان کرده بود. شاید هم از روی
عصبانیت در را چنان محکم به هم کوبید که پری خانم پیرزن همسایه هم که بر روی صندلی
لمیده بود ناخودآگاه یکه خورد. چمدانش را به زحمت دنبال خود میکشید.
حتی صدای گام هایش هم خشم درونش را بازگو میکرد. به انتهای پلهها که رسید
بغض گلویش را گرفت، در را باز کرد نگاهی به پشت سرش انداخت، انتظار داشت سعید از
کارش ابراز ندامت کند و به دنبالش بیاید، اصلا به دست و پایش بیفتد و بگوید: "گه خوردم، غلط کردم... نرو سارا... اینجا بدون تو هیچ لطفی نداره." ولی از سعید خبری نبود. همین عزمش را برای رفتن جزمتر کرد. و با گام
هایی محکم از خانه دور شد، هنوز به سرکوچه نرسیده بود که بغضش شکست. آرام گوشهای
از خیابان روی نیمکتی زیر نارون کنار پیادهرو نشست و دستهایش را در سر گرفت و
آرام آرام بدون این که رهگذران از درونش با خبر شوند اشک ریخت.
سعید بیقرار فضای میان هال را طی میکرد
و چشمانش بیتابانه در حدقه میچرخیدند. هر طرف را نگاه میکرد پر بود
از خاطرات سارا که تک تک آنها از جلوی چشمانش رد میشدند. شاید فکر نمیکرد
که روزی سارا را از دست بدهد. احساس ندامت و خودخواهیش در هم آمیخته بود و نمیدانست باید چه بکند، مستاصل شده بود، تند تند میان خانه
راه میرفت و آه میکشید، دوست داشت با تمام وجود داد بزند و خودش را
خالی کند اما تمام صدایش قبل از آن که از گلو خارج شوند خفه میشدند.
به سراغ کمدش رفت تا سیگار پیچش را بیابد، این تنها کاری بود که میتوانست در
آن لحظه انجام دهد، در کمد را باز کرد، لحظه ای به درون کمد خیره شد و بعد از چند
ثانیه کوتاه در کمد را بست. طاقت نیاورد و همان طور که به کمد تکیه داده بود به
سمت پایین سرید، دست هایش را به میان موهایش برد و با صدای بلند گریه
کرد. دیگر خودش بود و خودش، و غروری که در هم شکسته بود. لازم نبود نقابش را
همچنان به صورت بزند و ادای انسان های مغرور و قوی را دربیاورد پس گریه کرد.
کوچه همیشه عادت کرده بود که صدای خنده
سارا و سعید را با صدای گنجشک های روی شاخسار درختانش بیامیزد و به آن دلخوش باشد.
از دید کوچه سعید و سارا بهترین و خوشحالترین آدمهای کوچه بودند. همیشه صبح
از میان توری پرده تماشایشان میکرد و از ته دل میخندید. میدانید
این کوچه برخلاف کوچه های دیگر به آدمهایش بیش از حد وابسته بود، دوستشان میداشت
و با آن ها زندگی میکرد. هنوز خاطرات شوخیهای سرخوشانه سعید و سارا میان خانه
در گوش کوچه بود و باور نمیکرد که این جمع دوست داشتنی اینگونه از هم بپاشد.
دوست داشت پیچ میخورد میرفت تا ته خیابان غربی و سارا را که سلانه
سلانه و غمگین کیفش را به دنبالش میکشید نگه میداشت، دست در
گردنش میانداخت و آرام راهش را به سمت خانه کج میکرد، یا این که از
لابلای پنجره تو میرفت و با عتاب به سعید نگاهی می انداخت و از در خانه به بیرون
پرتش می کرد که تا سارا از آن جا دور نشده است برگرداندش. دوست داشت در تمام لحظات
درگیری بین آن دو میانشان حائل می شد تا دعوایی سر نگیرد ولی چه فایده؟!!
کوچه به فکر فرو رفت و غصه خورد. خودش را به
یاد آورد هنگامیکه برای سومین بار عاشق درخت اقاقی جوان روبروی
خانه سعید و سارا شده بود و درخت توت قدیمی و زیبایی که پیش از این روبروی
خانه کاشته شده بود از شدت ناراحتی دق کرد و خشک شد. کوچه یادش آمد که خودش
هم سه بار عاشق شده بود، یادش آمد که روزهای آخری که درخت
توت میزیست و روز به روز ضعیف تر میشد غرورش نگذاشت که
یک بار پا پیش گذارد و در چشمان بی رمق توت نگاهی کند. یادش آمد که چقدر
بعد از آن تنها شد.
از فکر بیرون آمد، در حالی که خانه
سعید و سارا خالی بود و سکوت کر کنندهای در فضایش حاکم بود، سارا انتهای خیابان
غربی را پیچید و از دید کوچه خارج شد، در حالیکه سعید هنوز به کمد تکیه داده بود
و مات و مبهوت روبرویش را مینگریست. گوشی اش کمی آن طرف تر ویبره میخورد
و ذهنش اشغال دیگری بود.
کوچه تنهاتر شد. همچنان که سعید و سارا و خانه
سنگی ای که سالها زیر سایه سار درخت توت لمیده بودند تنها شدند، و امروز
شاهد جدایی دیگری بودند که قطعا نه اولین و نه آخرینش بود.
کوچه غمگین بود و آرام زیر لبش زمزمه کرد:
"لعنت بر هر کسی که سه بار عاشق میشود."