Wednesday, February 26, 2014

مردها سه بار عاشق می­شوند....

این متن پیش از این در ماهنامه اینترنتی ماندگار به نشر در آمده و متن حاضر کمی نسبت به متن قبلی ویرایش شده است



مردها سه بار عاشق می­شوند، یک بار عاشق دوست دختر شان می­شوند، یک بار عاشق همسرشان و یک بار هم بعد از ازدواجشان. ولی آخری برای زن ها غیر قابل تحمل است، غیر قابل تحمل.
سارا این را گفت و چمدانش را به دنبال خود کشید و رفت. در را هم آن قدر محکم بست که صدای بسته شدن در تا نیم ساعتی در گوش سعید ونگ ونگ می­کرد. شاید می­خواست به سعید بفهماند که این تاوان اشتباه بزرگی است که در آستانه 4 امین سال ازدواجشان کرده بود. شاید هم از روی عصبانیت در را چنان محکم به هم کوبید که پری خانم پیرزن همسایه هم که بر روی صندلی لمیده بود ناخودآگاه یکه خورد. چمدانش را به زحمت دنبال خود می­کشید. حتی صدای گام هایش هم خشم درونش را بازگو می­کرد. به انتهای پله­ها که رسید بغض گلویش را گرفت، در را باز کرد نگاهی به پشت سرش انداخت، انتظار داشت سعید از کارش ابراز ندامت کند و به دنبالش بیاید، اصلا به دست و پایش بیفتد و بگوید: "گه خوردم، غلط کردم... نرو سارا... اینجا بدون تو هیچ لطفی نداره." ولی از سعید خبری نبود. همین عزمش را برای رفتن جزم­تر کرد. و با گام هایی محکم از خانه دور شد، هنوز به سرکوچه نرسیده بود که بغضش شکست. آرام گوشه­ای از خیابان روی نیمکتی زیر نارون کنار پیاده­رو نشست و دست­هایش را در سر گرفت و آرام آرام بدون این که رهگذران از درونش با خبر شوند اشک ریخت.
 سعید بی­قرار فضای میان هال را طی می­کرد و چشمانش بی­تابانه در حدقه می­چرخیدند. هر طرف را نگاه می­کرد پر بود از خاطرات سارا که تک تک آن­ها از جلوی چشمانش رد می­شدند. شاید فکر نمی­کرد که روزی سارا را از دست بدهد. احساس ندامت و خودخواهیش در هم آمیخته بود و نمیدانست باید چه بکند، مستاصل شده بود، تند تند میان خانه راه می­رفت و آه می­کشید، دوست داشت با تمام وجود داد بزند و خودش را خالی کند اما تمام صدایش قبل از آن که از گلو خارج شوند خفه می­شدند. به سراغ کمدش رفت تا سیگار پیچش را بیابد، این تنها کاری بود که می­توانست در آن لحظه انجام دهد، در کمد را باز کرد، لحظه ای به درون کمد خیره شد و بعد از چند ثانیه کوتاه در کمد را بست. طاقت نیاورد و همان طور که به کمد تکیه داده بود به سمت پایین سرید، دست هایش را به میان موهایش برد و با صدای بلند گریه کرد. دیگر خودش بود و خودش، و غروری که در هم شکسته بود. لازم نبود نقابش را همچنان به صورت بزند و ادای انسان های مغرور و قوی را دربیاورد پس گریه کرد.
کوچه همیشه عادت کرده بود که صدای خنده سارا و سعید را با صدای گنجشک های روی شاخسار درختانش بیامیزد و به آن دلخوش باشد. از دید کوچه سعید و سارا بهترین و خوشحال­ترین آدم­های کوچه بودند. همیشه صبح از میان توری پرده تماشایشان میکرد و از ته دل میخندید. می­دانید این کوچه برخلاف کوچه های دیگر به آدم­هایش بیش از حد وابسته بود، دوستشان می­داشت و با آن ها زندگی می­کرد. هنوز خاطرات شوخی­های سرخوشانه سعید و سارا میان خانه در گوش کوچه بود و باور نمی­کرد که این جمع دوست داشتنی این­گونه از هم بپاشد. دوست داشت پیچ می­خورد می­رفت تا ته خیابان غربی و سارا را که سلانه سلانه و غمگین کیفش را به دنبالش می­کشید نگه می­داشت، دست در گردنش می­انداخت و آرام راهش را به سمت خانه کج می­کرد، یا این که از لابلای پنجره تو میرفت و با عتاب به سعید نگاهی می انداخت و از در خانه به بیرون پرتش می کرد که تا سارا از آن جا دور نشده است برگرداندش. دوست داشت در تمام لحظات درگیری بین آن دو میانشان حائل می شد تا دعوایی سر نگیرد ولی چه فایده؟!!
کوچه به فکر فرو رفت و غصه خورد. خودش را به یاد آورد هنگامی­که برای سومین بار عاشق درخت اقاقی جوان روبروی خانه سعید و سارا شده بود و درخت توت قدیمی و زیبایی که پیش از این روبروی خانه کاشته شده بود از شدت ناراحتی دق کرد و خشک شد. کوچه یادش آمد که خودش هم سه بار عاشق شده بود، یادش آمد که روزهای آخری که درخت توت می­زیست و روز به روز ضعیف تر می­شد غرورش نگذاشت که یک بار پا پیش گذارد و در چشمان بی رمق توت نگاهی کند. یادش آمد که چقدر بعد از آن تنها شد.
 از فکر بیرون آمد، در حالی که خانه سعید و سارا خالی بود و سکوت کر کننده­ای در فضایش حاکم بود، سارا انتهای خیابان غربی را پیچید و از دید کوچه خارج شد، در حالی­که سعید هنوز به کمد تکیه داده بود و مات و مبهوت روبرویش را مینگریست. گوشی اش کمی آن طرف تر ویبره میخورد و ذهنش اشغال دیگری بود.
کوچه تنهاتر شد. همچنان که سعید و سارا و خانه سنگی ای که سال­ها زیر سایه سار درخت توت لمیده بودند تنها شدند، و امروز شاهد جدایی دیگری بودند که قطعا نه اولین و نه آخرینش بود.
کوچه غمگین بود و آرام زیر لبش زمزمه کرد: "لعنت بر هر کسی که سه بار عاشق میشود."