Wednesday, April 30, 2014

مینیمال هراسی

عکس یک نقطه بود!
مثنوی میان ازدحام داستان کوتاه خفه شد!
جای داستان را داستانک گرفت!
تمام 17 هجای هایکو هم یک هجا نشد!
قصه ها کوتاه شدند
مادربزرگ ها بازنشسته
تمام آدم های اطرافم خلاصه شده اند
در دو خط، یک نقطه و نیم تنه ای از یک بدن
عجیب بلایی است، مینیمال

چقدر کوتاه شده ایم
می ترسم شروع نشده تمام شویم

Saturday, April 26, 2014

صندلی خالی

وقتی خواستم آخرین جرعه چای داخل استکان را بخورم ، بغضم ترکید. دیوارای کافه بی حوصله بودن و داشتن تو هم میپچیدن، چای داخل لیوان هم اون قدر بی حوصله بود که میخواست زودتر تموم بشه. کافه چی نشسته بود روی صندلیش و بی رمق جواب میداد، یا بهتره بگم اصلا جواب نمیداد. هر چند وقت یک بار سرشو بالا می کرد، یه نگاه به مشتری می کرد و دوباره نگاهشو میدوخت به گوشه کافه و می گریید. هر بار که این کارو می کرد قسمتی از بدنش با اشک کنده می شد و به نظر می رسید با همین روند تا یک ساعت دیگه حل میشه و به خورد موزاییکای کافه میره. اهالی قدیمی کافه می دونن که کافه چی های قبل هم کم و بیش سرنوشت مشابهی داشتن. به جز یکیشون که این قدر بغض کرد که باد کرد و ترکید. همون مشتریا اما هنوز تیکه های اون کافه چی مرحوم رو لابلای دیوار می بینن و باهاش حرف میزنن.
راستشو بخواین همیشه مسبب تمام این اتفاقات ناگوار کافه یه اتفاق خاص بوده. اولین کافه چی واسه این آب شد که دید دو تا از تاس های نرد داخل کافه بازنشست شدن. یه رابطه دلی عمیق بین تاس و کافه چی می تونه آدمو خل کنه و با خودش ببره. شاید به نظر شما مسخره بیاد. ولی اون تاس روزی هزار بار ریخته میشد و هر ضربه ش خاطره جداگانه ای تو ذهن کافه چی حک میکرد. با یه حساب سرانگشتی کافه چی 78  برابر دوست دخترش تاس رو لمس کرده بود و به نظر همین دلیل برای نیست شدنش کفایت می کرد. کافه چی دوم چند سال پیش مرد. چنارای ولیعصر رو که قطع کردن، طاقت نیاورد و تموم شد. مث یه فنجون قهوه خودشو سرکشید و بلعید. تو خودش فرو رفت و هضم شد. اما این آخری حسابش با بقیه فرق میکرد. نشسته بود روی صندلیش و به جای خالی روی آخرین صندلی کافه که درست کنار پنجره بود نگاه می کرد.
مرد هر روز می اومد و گوشه کافه بی صدا می نشست. درست کنار آخرین پنجره مشرف به خیابون ولی عصر، سیگار می کشید و گه گاه چیزی می نوشت. به نظر چهل ساله می اومد. موهای کوتاه خاکستری و سبیل دسته موتوریش باعث شده بود حس خوبی بهش داشته باشم. یه جور کلافگی خاصی داشت، اما نه از این مدل کلافه های معمولی توی کوچه و خیابون! خاص بود. از نرسیدن کلافه بود. با چشمای همیشه کنجکاوش آدما رو برانداز می کرد، فکر میکنم داشت با چشماش همه رو وجب میکرد و با یه الگویی مطابقتشون میداد. به نظر می رسید مدت ها بود دنبال کسی میگشت که پیداش نمی کرد. روزهای سرد سال معمولا اورکت امریکایی سبز رنگی می پوشید که به جز سیگار و فندک و خودکارشو یه برگ کاغذ سفید چیز دیگه ای تو جیب هاش نبود. خیلی وقت بود زیر نظر داشتمش و به تقریب خوبی مطمئنم که اون اورکت بزرگ و پرهیبت همیشه خالی بود. انگار شما داخل یک کامیون ده تن را تنها با چهار برگ روزنامه پر کرده باشید. از کودکی فکر می کردم اگر روزی اورکت امریکایی تن کردم حتما از تمام جیب هایش استفاده می کنم. اصلا خیانت بزرگیه وقتی شما می تونی چیزی رو پر کنی و خالی نگهش داری. همیشه ساعت چهار میومد روی صندلیش میشست. کاغذو میذاشت جلوش و خودکارو دستش میگرفت. تو بهترین حالت شاید سه یا چهارتا کلمه می نوشت. کاغذ هم اکثر خالی بود، مث جیبای بزرگ اورکتش.  برای مشتریای همیشگی تبدیل شده بود به قسمتی از وسایل کافه. خیلیا نمیدیدنش، مث یه حجم خالی می موند.  همیشه هم با یه نگاه به کافه چی می فهموند چی میخواد. تو تمام این مدت ندیدم با هم حرف بزنن. ولی چشماشون از یه قماش بود. نمیشد فهمید پشت اون مردمکای نگران چه خبره؟ هرچند می شد فهمید که خبرای زیادی هم هست.
حالا 5 روزه که اون مرد پاشو به کافه نذاشته و این برای مرد کافه چی فقط می تونه یه مفهوم داشته باشه!!! عدم!. یه سری از مشتریا امروز می گفتن که از بالای برج میلاد خودشو پرت کرده پایین. سر میز ابتدای کافه دو تا دختر جوون داشتن آروم جای خالی رو نشون می دادن و می گفتن روی پل عابر پیاده میدون توحید خودشو حلق آویز کرده. یه آقای میان سالی با ریش پروفسوری و کراوات زرد رنگ هم داشت تلفنی به کسی می گفت که این بنده خدا مریضی لاعلاج داشته و الان مرده و تو خونشون جسدش کرم گرفته. کافه چی اما بی توجه به همه این شایعات از روی اون صندلی چشم بر نمی داشت و آروم میگریید.
چند دقیقه که گذشت یه لحظه همه صدای بلندی شنیدن، فریاد و صدای مهیبی پاشیدن تو در و دیوار کافه. میخواستن خودشونو بکوبن به دیوار. به اون جایی که اون کافه چی ترکید و واسه همیشه همون جا موند. تا حالا فریاد به این قد بلندی و تنومندی ندیده بودم. با این که کسی صدای اون مرد رو نشنیده بود ولی مشخص بود که صدای خودشه. چون همه اهالی ناخودآگاه به سمت صندلی خالی چرخیدن. مطمئنا یه چیزی از بین رفت. شاید اون مرد، شاید هم امید بازگشتش.
حالا دیگه چند دقیقه از اون اتفاق می گذره.  وقتی همه برگشتن به حالت قبلیشون کسی متوجه نشد که کافه چی نیست!. وسط شلوغ و پلوغی کافه همه برگشتن به زندگیشون. دیگه کسی یادش نبود که اون مرد هم دیگه نیست، یا اون فریاد از کجا اومد و پاشید به در دیوار کافه و چی شد؟ یا اصلا بعد از فریاد کافه چی کجا رفت؟. فقط پیرمردی که روی صندلی چوبی و کهنه وسط کافه نشسته بود هنوز داشت به اون صندلی خالی نگاه می کرد، به سیگارش پک می زد و  آروم زمزمه کرد اون مرد کافه چی بود!!! 

Wednesday, April 23, 2014

به یاد بهاره شعبانی

ده ماه از زمان این دست نوشت می گذرد!!

به یاد بهاره شعبانی

تقدیم به ژان پل سارتر، اصغر فرهادی و اوریانا فالاچی

سکانس اول پنجشنبه 6 تیر
شب 5 شنبه 6 ام تیرماه بود. تازه عصر آرایشگاه رفته بودم و آرایشگر ناشی طی یک اقدام عجولانه و تهاجمی یادگاری برگوش سمت چپ من گذاشت و ناغافل آن را برید. در خانه نشسته بودم، ساعت از نیمه شب رد شده بود و من در حال نوشتن طنزی بودم که در آن به داستان گوش بریدگی ام می پرداختم. تلفن زنگ خورد، صدای خسته ای بود. نامش علی بود که مدت ها به علی هستم می شناختمش، اما این بار پیکی بود که نیستی را مخابره می کرد. دیالوگ کوتاه بود اما عمق جانم را نشانه رفت. خبر را داد... نمی دانم چقدر شد ولی لحظاتی نه من و نه او تاب سخن گفتن نداشتیم. نبض زمان به گمانم برای لحظاتی ایستاد و پوسته ترد ونازک احساس ترک خورد..... هفته تلخی در پیش رو بود. همیشه فکر می کردم که در رابطه با مرگ به تعادل رسیده ام و آن را پذیرفته ام. اما بهاره چنان پرکشید که باعث شد تا ایمان بیاورم که تعادلی که به آن معترف بودم یاوه ای بیش نبوده است. فردا روز غم نام گرفته بود و روزهای پس از آن نیز.
سکانس دوم سه شنبه 11 تیر
با جمعی از دوستان به دیدن فیلم گذشته نشستیم. محور تمام فیلم های فرهادی روابط انسانی است و نکته اش در از دست رفتن مناسبات و شکستن آدم هاست. فیلم گیراست، تلخی داستان را از همان اول می توانی حس کنی..... غرق می شوی. فیلم تمام می شود و تو با بهت بر روی صندلی ات نشسته ای. یک دوجین انسان دو ساعت در برابر چشمانت نقش آفرینی کرده اند و شگفتا که تمامی آن ها در تلخکامی غوطه ورند. کسی را نمی توانی قضاوت کنی، به همه حق می دهی. خصوصا که این میانه همه کسی یا چیزی را از دست داده اند.. مارین شوهرش را، شوهرش زنش را، فواد مادرش را، نعیما زندگی اش را، احمد مارین را، لوسی وجدانش را، شهریار وطنش را... در کشاکش داستان یک مشت آدم متضرر را می بینیم، آدم هایی که کسی از دستشان رفته است، روابطی که خرد و خاکشیر شده است و دنیایی که بر مدار هیچ کدامشان نمی گردد. به انتهای تمام روابط آدمی که می نگری می فهمی که هر کدام داستانی است منحصر به فرد و هر کدام دارای نقطه پایانی است. و چقدر این نقطه پایان دردناک است. تراژیک ترین اتفاقات زندگی آدم ها از این قطع شدن روابط ناشی می گردد. مرگ، طلاق، مهاجرت..... وشاید راحت ترین کار و در عین حال سخت ترین آن این است که تو زودتر به نقطه پایان روابطت برسی و تو برای دیگران تمام شوی، شاید حداقل حسنش این است که آلامت کمتر می شود.
ساعاتی از آمدن به خانه می گذرد، من میان خانه نشسته ام و هنوز در گذشته فرهادی معلقم. گذشته فرهادی برایم بیشتر به درباره الی نزدیک است تا جدایی نادر از سیمین.
سکانس سوم چهارشنبه 12 تیر
نمایشنامه گوشه نشینان آلتونا را مدت هاست که رفیق متروی خودم کرده ام... در مسیر رفت و برگشت خودم را به دست سارتر می سپارم. با آن زندگی می کنم و به اوج می رسم.دیگر  به 30 صفحه انتهایی کتاب رسیده ام. ساعت از 7 عصر رد شده است. تازه از کار برگشته ام و به قراری زود رسیده ام. در کافه نشسته ام کتاب را جلوی دیدگانم باز می کنم. پرده آخر داستان است و شگفتا که سارتر به یک باره تمام حرف هایش را بر سرت آوار می کند، چقدر این فضا تلخ است. هم دلم به حال فرانتس می سوزد، هم یوهانا، هم لنی و هم پدر. فرانتس نمرده است اما 13 سال است که به مرگ خودخواسته ای تن داده است، او زنده است اما نیست، نفس می کشد اما خودش را انکار میکند. تمامی مدارک هم می گویند او زنده نیست. اساسا این داستان مرگ و زندگی، این هستی و نیستی چقدر عجیب است. کنش و واکنش عجیبی است وقتی خود را میبینی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنی. وقتی احساس عدم می کنی و در برابر انکارش ناتوانی. به دو صفحه انتهای کتاب رسیدم. توان تمام کردنش را نداشتم، برایم سخت بود. مگر یک نفر چقدر می تواند با سیاهی ها مقابله کند و با آن دست و پنجه نرم کند. دیگر تحمل این همه ناراحتی و رنج را نداشتم. دو سیگار پیاپی روشن کردم و خودم را به جای تمامی شخصیت ها تصور کردم. سخت است باور کنید و دریغ که باز هم مرگ و نیستی دستمایه نوشته سارتر بود
سکانس چهارم پنج شنبه 13 تیر
 با دو ستان قراری گذاشته بودم که بر سر مزار یار آشنایی برویم و به رسم زمان زندگانی اش نمایشنامه ای بخوانیم. شاید اینگونه بداند که ما هنوز در کنارش هستیم. من سر کار گیر کرده ام، باز هم دلیل دیگری پیدا می کنم که بر کار لعنتی بفرستم و دشنامی نثارش کنم. همواره به این معتقد بودم که کار جوهره آدمی نیست، بلکه تنبیهی است تا نتوانی زندگی کنی. به قرار نمی رسم، به تنهایی به سمت بهشت زهرا حرکت میکنم، با خودم می گویم چند صفحه آخر گوشه نشینان آلتونا را کنار بهاره می خوانم. شاد می شود، می دانم. نمایشنامه خوبی است، بهاره هم که رفیق شفیق نمایشنامه خوانی مان بود. در راه کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ را از کیفم بیرون میاروم. مسیر مترو تا بهشت زهرا طولانی است و می شود پیشرفت خوبی کرد. کتاب را باز میکنم. .... باز هم مرگ، باز هم نیستی دستمایه کتاب دیگری است، فالاچی کتابش را اینگونه شروع می کند
الیزابتا کوچک است و شکننده  و شاد، تا چند ماه دیگر 5 سالش تمام می شود. او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن، ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:
-         زندگی یعنی چه؟
جواب احمقانه ای دادم:
- زندگی لحظه ای است بین تولد و مرگ
- مرگ چیه؟
-  مرگ وقتی است که همه چیز تمام شود
- مثل زمستان؟ وقتی برگ درخت ها می ریزد؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی شود، نه؟ وقتی بهار بیاید دوباره درخت زنده می شود،نه؟
- ولی برای مردها اینگونه نیست. زن ها و بچه ها هم همین طور. وقتی کسی مرده برای همیشه مرد، دیگر زنده نمی شود.
- این که نمیشه، این درست نیست.
- چرا الیزابتا. بخواب
- من حرف های تو را قبول ندارم. فکر می کنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت ها در بهار دوباره زنده می شود.
انگار حال این روزهای من را نشانه رفته بود، پیش می روم. کتاب در تقبیح جنگ است و به مرگ اشارات مستقیمی دارد. طبق عادت زیر تمام جملاتی که خوشم می آید خط می کشم. چقدر چهره عریان مرگ را خوب به تصویر کشده است. به بهشت زهرا می رسم. کتاب را می بندم. ساعت هنوز 4 نشده است، مشخص است که دوستان دقایقی پیش این جا را ترک کرده اند. خیسی روی مزار و گل ها و جای پاها نشان می دهد که بهاره خیلی هم تنها نبوده است. می نشینم، فالاچی مرا قبل از رسیدن به اینجا ویران کرده بود، آفتاب داغی است ولی چه اهمیتی دارد؟ سیگاری در می آورم با تمام احساس می کشمش. انگار که تمام دردهایم را دود میکنم. گوشه نشینان آلتونا را تمام می کنم. بهاره خندید. این را می دانم. طاقت نمی آورم. بلند می شوم دو بطری را از آب پر میکنم و بر روی مزار می پاشم... بالاخره در تابستان هر تنابنده ای تشنه می شود. سیگار دیگری می کشم. راه میفتم و بدون توجه به کائنات میان خیابان های بهشت زهرا  قدم می زنم، مسیر طولانی است و هوا گرم است، ولی چه اهمیتی دارد. کیفم اضافی است دنبال خودم به روی زمین می کشانمش. میان سرزمین رفتگان چه آرامش غریبی است. این شعر حضرت را حافظ را با صدای بلند می خوانم
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.... وجود نازکت آزرده گزند مباد
به مترو می رسم باید چند صد باری شده باشد که این بیت را با صدای بلند و انکرالاصواتم خوانده ام. صورتم از گرما گر گرفته است. دوباره خودم  را به فالاچی مشغول می کنم
سکانس پنجم جمعه 14 تیرماه 
نمایشنامه بهاره برای همیشه در خانه ام به یادگار مانده است، داستان و نامش هم بی شباهت به این روزها نیست. مهمان سرای دو دنیای اشمیت است.. کتاب را ورق می زنم به صفحه دوم می رسم دست خطش هنوز بر گوشه کتاب مانده است. به یکی از آن پنج شنبه های نمایشنامه خوانی تعلق دارد. 23/9/91. چقدر زود می گذرد. آه سردی می کشم. یاد آن روز می افتم. نقش رئیس و منی که سعی داشتم تیپ صدایش را در بیاورم.چشم هایم را می بندم. کتاب هنوز بر روی سینه ام باز است. نوشته بهاره بر حاشیه کتاب از مغزم عبور می کند
من در نقش ماری و ژولین. حس دو نقش برام قشنگ بود. لذت بردم. یه عصر لذت بخش
به فرهادی بر میگردم. به درباره الی اش.. دیالوگ تاثیر گذاری داشت آن جا که می گفت
یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است..
با یاد آوری اش اندکی تسلا پیدا می کنم. یاد جمله ای میفتم که دوشب قبل در توئیتر کسی خواندم... آه زندگی ای ملال بی پایان. یاد هیلا صدیقی و شعرش می افتم و تنها یک پرسش که در ذهنم وول می خورد
بگو آن جا که رفتی شاد هستی؟...... در آن سوی حیات آزاد هستی؟
با خودم می گویم شجریان خوش خوانده است که می گوید
یاد یاران خوشست.....
چشم هایم را می بندم، کرکره مغزم را پایین می کشم و در بی وزنی معلق می شوم. تنها راهش همین است.