وقتی خواستم آخرین جرعه
چای داخل استکان را بخورم ، بغضم ترکید.
دیوارای
کافه بی حوصله بودن و داشتن تو هم میپچیدن، چای داخل لیوان هم اون قدر بی حوصله بود
که میخواست زودتر تموم بشه. کافه چی نشسته بود روی صندلیش و بی رمق
جواب میداد، یا بهتره بگم اصلا جواب نمیداد. هر چند وقت یک بار سرشو بالا می کرد، یه
نگاه به مشتری
می کرد و دوباره نگاهشو میدوخت به گوشه کافه و می گریید. هر بار که این
کارو می کرد قسمتی از بدنش با اشک کنده می شد و به نظر می رسید با همین روند تا یک
ساعت دیگه حل میشه و به خورد موزاییکای کافه میره. اهالی قدیمی کافه می دونن که کافه چی های قبل هم کم و
بیش سرنوشت مشابهی داشتن. به جز یکیشون که این قدر بغض کرد که باد کرد و ترکید. همون مشتریا اما هنوز تیکه های اون
کافه چی مرحوم رو لابلای دیوار می بینن
و باهاش حرف میزنن.
راستشو بخواین همیشه مسبب تمام این اتفاقات ناگوار کافه یه اتفاق خاص بوده.
اولین کافه چی واسه این آب شد که دید دو تا از تاس های نرد داخل کافه بازنشست شدن.
یه رابطه دلی عمیق بین تاس و کافه چی می تونه آدمو خل کنه و با خودش ببره. شاید به
نظر شما مسخره بیاد. ولی اون تاس روزی هزار بار ریخته میشد و هر ضربه ش خاطره
جداگانه ای تو ذهن کافه چی حک میکرد. با یه حساب سرانگشتی کافه چی 78 برابر دوست دخترش تاس رو لمس کرده بود و به نظر
همین دلیل برای نیست شدنش کفایت می کرد. کافه چی دوم چند سال پیش مرد. چنارای ولیعصر
رو که قطع کردن، طاقت نیاورد و تموم شد. مث یه فنجون قهوه خودشو سرکشید و بلعید.
تو خودش فرو رفت و هضم شد. اما این آخری حسابش با بقیه فرق میکرد. نشسته بود روی
صندلیش و به جای خالی روی آخرین صندلی کافه که درست کنار پنجره بود نگاه می کرد.
مرد هر روز می اومد و گوشه کافه بی صدا می نشست. درست کنار آخرین پنجره مشرف
به خیابون ولی عصر، سیگار می کشید و گه گاه چیزی می نوشت. به نظر چهل ساله می اومد.
موهای کوتاه خاکستری و سبیل دسته موتوریش باعث شده بود حس خوبی بهش داشته باشم. یه
جور کلافگی خاصی داشت، اما نه از این مدل کلافه های معمولی توی کوچه و خیابون! خاص
بود. از نرسیدن کلافه بود. با چشمای همیشه کنجکاوش آدما رو برانداز می کرد، فکر میکنم
داشت با چشماش همه رو وجب میکرد و با یه الگویی مطابقتشون میداد. به نظر می رسید مدت ها بود دنبال کسی میگشت که پیداش نمی کرد. روزهای سرد سال معمولا اورکت امریکایی
سبز رنگی می پوشید که به جز سیگار و فندک و خودکارشو یه برگ کاغذ سفید چیز دیگه ای
تو جیب هاش نبود. خیلی وقت بود زیر نظر داشتمش و به تقریب خوبی مطمئنم که اون
اورکت بزرگ و پرهیبت همیشه خالی بود. انگار شما داخل یک کامیون ده تن را تنها با
چهار برگ روزنامه پر کرده باشید. از کودکی فکر می کردم اگر روزی اورکت امریکایی تن
کردم حتما از تمام جیب هایش استفاده می کنم. اصلا خیانت بزرگیه وقتی شما می تونی چیزی
رو پر کنی و خالی نگهش داری. همیشه ساعت چهار میومد روی صندلیش میشست. کاغذو میذاشت
جلوش و خودکارو دستش میگرفت. تو بهترین حالت شاید سه یا چهارتا کلمه می نوشت. کاغذ
هم اکثر خالی بود، مث جیبای بزرگ اورکتش.
برای مشتریای همیشگی تبدیل شده بود به قسمتی از وسایل کافه. خیلیا نمیدیدنش،
مث یه حجم خالی می موند. همیشه هم با یه
نگاه به کافه چی می فهموند چی میخواد. تو تمام این مدت ندیدم با هم حرف بزنن. ولی
چشماشون از یه قماش بود. نمیشد فهمید پشت اون مردمکای نگران چه خبره؟ هرچند می شد
فهمید که خبرای زیادی هم هست.
حالا 5 روزه که اون مرد پاشو به کافه نذاشته و این برای مرد کافه چی فقط می
تونه یه مفهوم داشته باشه!!! عدم!. یه سری از مشتریا امروز می گفتن که از بالای برج
میلاد خودشو پرت کرده پایین. سر میز ابتدای کافه دو تا دختر جوون داشتن آروم جای
خالی رو نشون می دادن و می گفتن روی پل عابر پیاده میدون توحید خودشو حلق آویز
کرده. یه آقای میان سالی با ریش پروفسوری و کراوات زرد رنگ هم داشت تلفنی به کسی می
گفت که این بنده خدا مریضی لاعلاج داشته و الان مرده و تو خونشون جسدش کرم گرفته.
کافه چی اما بی توجه به همه این شایعات از روی اون صندلی چشم بر نمی داشت و آروم میگریید.
چند دقیقه که گذشت یه لحظه همه صدای بلندی شنیدن، فریاد و صدای مهیبی پاشیدن
تو در و دیوار کافه. میخواستن خودشونو بکوبن به دیوار. به اون جایی که اون کافه چی
ترکید و واسه همیشه همون جا موند. تا حالا فریاد به این قد بلندی و تنومندی ندیده
بودم. با این که کسی صدای اون مرد رو نشنیده بود ولی مشخص بود که صدای خودشه. چون
همه اهالی ناخودآگاه به سمت صندلی خالی چرخیدن. مطمئنا یه چیزی از بین رفت. شاید
اون مرد، شاید هم امید بازگشتش.
حالا دیگه چند دقیقه از اون اتفاق می گذره.
وقتی همه برگشتن به حالت قبلیشون کسی متوجه نشد که کافه چی نیست!. وسط شلوغ
و پلوغی کافه همه برگشتن به زندگیشون. دیگه کسی یادش نبود که اون مرد هم دیگه نیست،
یا اون فریاد از کجا اومد و پاشید به در دیوار کافه و چی شد؟ یا اصلا بعد از فریاد
کافه چی کجا رفت؟. فقط پیرمردی که روی صندلی چوبی و کهنه وسط کافه نشسته بود هنوز
داشت به اون صندلی خالی نگاه می کرد، به سیگارش پک می زد و آروم زمزمه کرد اون مرد کافه چی بود!!!
بهتره بنویسی ته ماده های یک ذهن مریض.
ReplyDeleteعالی بود. حظ کردم. امیدوارم حظ رو درست نوشته باشم یا اگه غلط نوشتم تو منظورم رو از حظ کردن بفهمی
ممنون مجتبی... حظ رو هم درست نوشتی در ضمن. :)
ReplyDelete