Thursday, November 13, 2014

لکنت

نمی دونم، شاید ابتدای بهاره ، یا اواخر زمستون... هر چی  هست زمان کم ­اهمیت ترین موضوعه این وسط. مهم اینه که گرمای دستاشو حس می­کنم. گاهی از دور، گاهی از نزدیک، گاهی گرمتر، گاهی سردتر. مثل موج دریا که میره میخوره به صخره و برمی­گرده تو دریا و دور می شه. اونم در مراجعه بود. یعنی در مراجعه هست هنوزم. اصن کل داستان از بهار شروع شد یا زمستون..
البته الان که فکر می­کنم می­بینم که دم دمای یه صبح بهاری بود یا تاریک روشن یه صبح زمستون، انگار کسی پشت در خونه ایستاده بود و سراسیمه در می­زد. آهسته خودمو به در رسوندم و با شک درو باز کردم و تا گردن از در بیرون رفتم. ولی کسی نبود. این داستان چند بار تکرار شد تا لکنت گرفتم. راستش کسی نبود که باهاش حرف بزنم. اما لابلای این همه تصویر که تند تند رد می­شدن لکنت گرفتم. تا اون لحظه اصلا به مخیره­م خطور نکرده بود که میشه وسط فکر کردن هم لکنت گرفت. می­خواستم به بودنش فکر کنم که لکنت امان نداد. یعنی وسط فکر و خاطره بازی سکته ناقصی می­افتاد. تا میومدم به چشماش فکر کنم یه وقفه م­ افتاد و تصویر بعدی از لباش شروع می­شد. دوباره لکنت و این دفعه موهاش میومد جلوی چشمم. هر کاری کردم نشد که یه بار کامل ببینمش. دستمو دراز کردم که لمسش کنم که کلن پرید و تا الان یه لکنت، یه لکنت دائم نمیذاره که حتی دهنمو باز کنم و صداش کنم.
یه خورده که زمان گذشت دیدم که کلن شدم لکنت. یعنی سر تا پام، کار از فکر و زبون دیگه گذشته بود. دارم با خودم فکر می کنم که من به بودن کوتاهم راضیم. اما اون قسمت قلدر عقب مغزنشینم می­پره جلو و افسارمو می­گیره دستش. اینجوریه که دلم رضا نمیده به نبودنش. اصن یهو به سرم می زنه برم توی بیابونی، دشتی یا سر یه کوه هواری بزنم به قول مشیری. اما کو پای رفتن. حتی این روزا پا ی خودمم واسم پا نمیشه. دلم که می­گیره میرم پشت این شیشه چرک مرده آشپزخونه و سیگاری در میارم و زل می­زنم به حیاط. بعضی وقتا تصویرشو می­بینم که داره میره، بعد یهو چند ثانیه بعد می­بینم با همون لبخند همیشگیش داره از در حیاط داخل میشه.
این تصویرا البته دیگه مال غروبه. دیگه صبح نیست و داره هوا سرد میشه. حوصلم هم نمی­کشه دیگه، این میشه که کرکره روز و شبو با همدیگه می­کشم پایین . می­خوام دلتنگی این روزا رو هضم کنم، یه نیگا به سیگارم می­کنم که داره تموم میشه. آروم با خودم می­گم نفهم تر از دلتنگی هم مگه هست. یهو یادم میفته لکنت ندارم. ربطش می­دم به غروب دلگیر لب پنجره که اگه لکنت باشه میشه به اندازه یه سال هر ثانیه ش. سیگارمو همون جا لب پنجره خاموش می­کنم و میرم...