نمی دونم، شاید ابتدای بهاره ، یا اواخر زمستون... هر
چی هست زمان کم اهمیت ترین موضوعه این
وسط. مهم اینه که گرمای دستاشو حس میکنم. گاهی از دور، گاهی از نزدیک، گاهی
گرمتر، گاهی سردتر. مثل موج دریا که میره میخوره به صخره و برمیگرده تو دریا و
دور می شه. اونم در مراجعه بود. یعنی در مراجعه هست هنوزم. اصن کل داستان از بهار شروع شد یا زمستون..
البته الان که فکر میکنم میبینم که دم دمای یه صبح بهاری بود یا تاریک روشن یه صبح زمستون، انگار کسی پشت در خونه ایستاده بود و سراسیمه در میزد. آهسته خودمو به در رسوندم و با شک درو باز کردم و تا گردن از در بیرون رفتم. ولی کسی نبود. این داستان چند بار تکرار شد تا لکنت گرفتم. راستش کسی نبود که باهاش حرف بزنم. اما لابلای این همه تصویر که تند تند رد میشدن لکنت گرفتم. تا اون لحظه اصلا به مخیرهم خطور نکرده بود که میشه وسط فکر کردن هم لکنت گرفت. میخواستم به بودنش فکر کنم که لکنت امان نداد. یعنی وسط فکر و خاطره بازی سکته ناقصی میافتاد. تا میومدم به چشماش فکر کنم یه وقفه م افتاد و تصویر بعدی از لباش شروع میشد. دوباره لکنت و این دفعه موهاش میومد جلوی چشمم. هر کاری کردم نشد که یه بار کامل ببینمش. دستمو دراز کردم که لمسش کنم که کلن پرید و تا الان یه لکنت، یه لکنت دائم نمیذاره که حتی دهنمو باز کنم و صداش کنم.
یه خورده که زمان گذشت دیدم که کلن شدم لکنت. یعنی سر تا پام، کار از فکر و زبون دیگه گذشته بود. دارم با خودم فکر می کنم که من به بودن کوتاهم راضیم. اما اون قسمت قلدر عقب مغزنشینم میپره جلو و افسارمو میگیره دستش. اینجوریه که دلم رضا نمیده به نبودنش. اصن یهو به سرم می زنه برم توی بیابونی، دشتی یا سر یه کوه هواری بزنم به قول مشیری. اما کو پای رفتن. حتی این روزا پا ی خودمم واسم پا نمیشه. دلم که میگیره میرم پشت این شیشه چرک مرده آشپزخونه و سیگاری در میارم و زل میزنم به حیاط. بعضی وقتا تصویرشو میبینم که داره میره، بعد یهو چند ثانیه بعد میبینم با همون لبخند همیشگیش داره از در حیاط داخل میشه.
این تصویرا البته دیگه مال غروبه. دیگه صبح نیست و داره هوا سرد میشه. حوصلم هم نمیکشه دیگه، این میشه که کرکره روز و شبو با همدیگه میکشم پایین . میخوام دلتنگی این روزا رو هضم کنم، یه نیگا به سیگارم میکنم که داره تموم میشه. آروم با خودم میگم نفهم تر از دلتنگی هم مگه هست. یهو یادم میفته لکنت ندارم. ربطش میدم به غروب دلگیر لب پنجره که اگه لکنت باشه میشه به اندازه یه سال هر ثانیه ش. سیگارمو همون جا لب پنجره خاموش میکنم و میرم...
البته الان که فکر میکنم میبینم که دم دمای یه صبح بهاری بود یا تاریک روشن یه صبح زمستون، انگار کسی پشت در خونه ایستاده بود و سراسیمه در میزد. آهسته خودمو به در رسوندم و با شک درو باز کردم و تا گردن از در بیرون رفتم. ولی کسی نبود. این داستان چند بار تکرار شد تا لکنت گرفتم. راستش کسی نبود که باهاش حرف بزنم. اما لابلای این همه تصویر که تند تند رد میشدن لکنت گرفتم. تا اون لحظه اصلا به مخیرهم خطور نکرده بود که میشه وسط فکر کردن هم لکنت گرفت. میخواستم به بودنش فکر کنم که لکنت امان نداد. یعنی وسط فکر و خاطره بازی سکته ناقصی میافتاد. تا میومدم به چشماش فکر کنم یه وقفه م افتاد و تصویر بعدی از لباش شروع میشد. دوباره لکنت و این دفعه موهاش میومد جلوی چشمم. هر کاری کردم نشد که یه بار کامل ببینمش. دستمو دراز کردم که لمسش کنم که کلن پرید و تا الان یه لکنت، یه لکنت دائم نمیذاره که حتی دهنمو باز کنم و صداش کنم.
یه خورده که زمان گذشت دیدم که کلن شدم لکنت. یعنی سر تا پام، کار از فکر و زبون دیگه گذشته بود. دارم با خودم فکر می کنم که من به بودن کوتاهم راضیم. اما اون قسمت قلدر عقب مغزنشینم میپره جلو و افسارمو میگیره دستش. اینجوریه که دلم رضا نمیده به نبودنش. اصن یهو به سرم می زنه برم توی بیابونی، دشتی یا سر یه کوه هواری بزنم به قول مشیری. اما کو پای رفتن. حتی این روزا پا ی خودمم واسم پا نمیشه. دلم که میگیره میرم پشت این شیشه چرک مرده آشپزخونه و سیگاری در میارم و زل میزنم به حیاط. بعضی وقتا تصویرشو میبینم که داره میره، بعد یهو چند ثانیه بعد میبینم با همون لبخند همیشگیش داره از در حیاط داخل میشه.
این تصویرا البته دیگه مال غروبه. دیگه صبح نیست و داره هوا سرد میشه. حوصلم هم نمیکشه دیگه، این میشه که کرکره روز و شبو با همدیگه میکشم پایین . میخوام دلتنگی این روزا رو هضم کنم، یه نیگا به سیگارم میکنم که داره تموم میشه. آروم با خودم میگم نفهم تر از دلتنگی هم مگه هست. یهو یادم میفته لکنت ندارم. ربطش میدم به غروب دلگیر لب پنجره که اگه لکنت باشه میشه به اندازه یه سال هر ثانیه ش. سیگارمو همون جا لب پنجره خاموش میکنم و میرم...
No comments:
Post a Comment