Saturday, January 17, 2015

موسیقی تهران!

من در بهترین لحظات زندگیم، درست وقتی که حس می کنم چرخ گردون بر وفق مراد منه، بازم تلخیای زندگی رو پیدا می کنم. امروز وقتی کیفور کمی زودتر از محل کار بیرون اومده بودم، داشتم با سرخوشی ناشی از دیدن شهر در ساعت نامربوطی که همیشه سرکار هستم، کیف می کردم. گوشامو تیز کرده بودم و با سرعت در حال رسوندن خودم به نوازنده آشنای خیابان ولیعصر که کمی بالاتر از تخت طاوس ساز می زنه بودم که اون تلخی تحمل ناپذیر زندگی دوباره یقه م رو گرفت و سرجام میخکوب کرد.
هوا سرد بود. من روبروی نوازنده ایستاده بودم و تکیه داده بودم به درخت کنار پیاده رو که حس کردم کسی خودشو به من چسبونده و پاهام رو سفت چسبیده. نگاهش کردم، چشمای گرد و سیاه رنگشو به من دوخته بود. نگاهش بی رمق بود و سرمای سگ زمستون از دستای یخ زده اش به بدنم رسیدو تمام پام رو سر کرد. اون قدر غمگین بود که از این همه اضطراب و رنج ترسیدم، رعشه به جونم افتاد و طبق عادت خواستم به سیگار پناه ببرم، که نشد. دستم به سمت جیبم نمی رفت که نمی رفت. قیافه کودکانه ش هزار ساله می زد، میان ابروهاش خط کجی شروع می شد که تمام پیشونیشو می پیمود و لابلای موهاش گم می شد، خط بخیه صورت دخترک رو به دو قسمت غمگین تر از دیگری تقسیم کرده بود و دره ای عمیق درست روی پیشونیش به وجود اومده بود، اما با این حال هنوز زیبا و جذاب بود و موهای ژولیده و سیاه رنگشم ریخته بود روی گوشه ای از چش چپش. سرش که به قصد دیدن من به بالا گرفته بود و چشای درشتش نمی داشت نگاه از نگاهش بردارم. دیگه اصلا هوش و حواسم به موسیقی نبود. بهم گفت: عمو بلندم می کنی تا آقاهه که آهنگ میزنه رو ببینم.
سرمو به نشونه تایید تکون دادمو از روی زمین بلندش کردم و آوردمش بالا. همه هوش و حواسش پیش آهنگ بود و توی دستاش سرگذشت باز نشده امتی داشت مچاله می شد. دخترک که اون بالا بود و همه هوش و حواسش به آهنگ بود، یه نگاه به تهران کردم. دیدم بی تفاوت اون گوشه نشسته و داره سیگارشو دود می کنه. خواستم باهاش حرف بزنم که سرشو برگردوند اون طرف و هیکل زمخت و چرکشو بهم نشون داد. داشت حالم از این ترکیب بی قواره به هم می خورد که نگاهمو از تهران دزدیم و دیدم دخترک از آهنگ خسته شده. سرشو برگردوند سمت من و آروم ازم تشکر کرد. منم گذاشتمش روی زمین و بی صدا رفت و لابلای جمعیت ردشو گم کردم.
من اما از اون لحظه تا الان دارم با تهران حرف می زنم و ازش می پرسم تو معذب نمیشی از این همه اتفاقای جور واجوری که داره توی امعا و احشای تو میفته؟ تهران اما، جوابمو نمیده، راستش خیلی وقته که دیگه جوابمو نمیده!!

No comments:

Post a Comment