Friday, March 28, 2014

به خاطر جمع

میدانی؟!!
دیوانه نیستم
من به مدنیت معتقدم!!
به جامعه
نفع جمعی در بودن توست
بارها گفته ام
در نماز جمعه
پای منبر
پشت بلندگو
که...
بدون تو جمعی نیست!

همه مفردند
پس بمان!
به خاطر جمع!
بدون تو تمام آدم ها به تفریق مبتلا می شوند

و مدنیت باطل

مدت هاست اینجا هیچ چیز جمع نشده
همه به درد اول شخص مفرد دچار شده اند
به تفریق!!!
خدا شفایشان بدهد.....
خدا شفایمان بدهد......

Tuesday, March 25, 2014

شروع نمی شویم

شروع می شویم، وقتی درد کشیدن را می آغازیم
!تمام می شویم، وقتی هنوز به ابتدای دلخواه زندگی نرسیده ایم!
تهی می شویم، وقتی لابلای درهای نیمه گشوده مفری نمی بینیم!
دست می کشیم، وقتی درد در جانمان زبانه می کشد!
زجر میکشیم، وقتی آستانه لذت رنج، از آستانه دردهایمان فراتر می رود!
و می میریم....
وقتی هنوز شروع نشده ایم!!

Friday, March 21, 2014

یک مشاهده تلخ


یه دفعه از جام بلند شدم. لباس پوشیدم، اون قدر عجله داشتم که یادم رفت درو پشت خودم ببندم، دوباره برگشتم بالا درو بستم و سیگار به دست از حیاط رفتم بیرون..
.یه دقیقه قبل از این داستان بعد از چاق سلامتی و تبریکات عید رفتم دم پنجره، امشب اون قدر تجربه جالبی بود که باید واسه این که بدونم چی شده و چه طور این لحظات داره میگذره رفتم لب پنجره و سیگاری از پاکت در آوردم و همین طور که باد خنک خودشو به زور از لای باز پنجره تو می کرد. منم خودمو به زور پرت کردم میون کوچه و هیاهوی مردم. داشتم فکر می کردم این جوری عیدو با یکی شریک می شم که..... سیگارمو روشن کرده و نکرده یه دفعه نور شدیدی دیدم. یه موجی خورد توی صورتمو و صدای بلند انفجار حتی به تابلوی خاکستری توی هال هم رسید و تکونش داد.
با عجله از در حیاط بیرون رفتم، یاد این افتادم که از چند دقیقه قبل از سال تحویل اینجا شده بود میدون جنگ و نارنجک پشت نارنجک منفجر می شد. حالا دیگه رسیده بودم دو سه تا کوچه پایین تر و آتیش بود که از سرکوچه وارد نشده داغت می کرد. از یه جایی به بعد دیگه نمیشد نزدیک کوچه شد. ملت مضطرب و نگران جمع شده بودن جلوی خونه ای که الان دیگه به هر چی شبیه باشه به خونه شبیه نیست. گیج و مات ایستاده بودم، حتی نمی تونستم به چیزی فکر کنم. صدای ناله و جیغ بود که از وسط کوچه به گوش می رسید. اصلا نخواستم بدونم و نپرسیدم که کسی طوریش شده یا نه؟ شاید اینججوری به خودم می قبولوندم که شب عیدی کسی طوریش نشده و فقط خونه خالیه که داره می سوزه. سریع برگشتم و رفتم سر چهارراه روبروی خونه ایستادم. سیگارمو روشن کردم و با ولع ازش کام می گرفتم. می خواستم پشت آتیش کوچیک این سیگار آتیش بزرگی که به دامان یه خانواده افتاده بود رو قایم کنم!
سیگارم که تموم شد آروم از در حیاط تو اومدم و از پله ها بالا رفتم و درست وسط هال دراز کشیدم. عذاب وجدان گرفتم. از خودم پرسیدم شاید نباید این روزو با مردم کوچه شریک می شدم؟ چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد. صدای پشت خط گرفته ولی آرام بود. همین کافی بود که دوباره شیرینی زندگی زیر لبم تازه شه و بخندم.
تلفن تمام شد، آروم بودم، ولی هنوز به عید نیمه تمام خانواده ای فکر می کردم که آتیش و انفجار نذاشت شب عیدشون روز عید بشه!

به خودم وعده دادم که "مسافرت فردا لازمه!"

Sunday, March 16, 2014

دورگویه 1


نفس هایم بوی نفس هایش را گرفته است.
شب را صبح کردم
با یک بسته سیگار و تلويزيونی که خاموش نبود
من
اما
خاموشم و بوی سیگارم در بوی نفس هایش گم شده.......

Saturday, March 8, 2014

مردی که زندگی را می نوازد


5 سال است که در تهران زندگی می کنم و حاصل از این 5 سال اگر آدمیانی باشند که هم اکنون می شناسم برایم کفایت می کند، آنهایی که با دیدنشان ناگهان به پهنای صورت می خندی، کسانی که حتی با به یاد آوردنشان وجودت لبریز از محبت و حس دوست داشتن می شود. آن هایی که ندیدنشان تو را می پوساند و حس دلتنگی دو دستی خفه ات می کند...
این آدم ها که مهم ترین دارایی های حال حاضر زندگی من هستند را اگر به کناری بگذاریم فردی در تهران وجود دارد که به مکان خاصی از این شهر دردندشت اعتبار خاصی بخشیده است. عاشقانه دوستش دارم و بسیاری از خاطرات شیرین و تلخ زندگی من با حضور وی رقم خورده است. مطمئنم اگر روزی از این شهر بروم و بعد از مدت هابه این آدمخواره آهنین بر گردم اولین جایی که میروم جایی است مابین خیابان فاطمی و خیابان زرتشت، در پیاده رویی از خیابان ولی عصرروبری کافه سپید گاه، آن جا فردی نشسته است که با زخمه هایش بر سه تار زندگی را برایم می نوازد... آن جا که اگر کل تهران را از من بگیرند به دادن این نقطه اش رضایت نمی دهم... در هر فصلی از سال که از این گوشه خیابان ولی عصر رد شوی، خواه فصل گرما باشد، خواه سرما درست در بهترین ساعات روز که می توانی به تفریح و گشت و گذار بگذرانی، درست در لحظاتی که می توانی فارغ از یک روز سخت به دغدغه های شخصی ات فکر کنی و با دوستان یا خانواده ات اوقات بگذرانی، درست در شلوغ ترین ساعات روز یا اوایل شب جوانی را می بینی که بر روی چهارپایه قرمز رنگی نشسته است، سازش در دستش است و با زخمه هایش تو را لحظاتی از این زندگی مکانیکی جدا می کند و روحت را جلا می کند. با روی گشاده اش از توی رهگذر پذیرایی می کند و محجوبانه بر صندلی اش نشسته است، او زندگی را می نوازد و شوق بودن را در تو بیدار می کند. او می نوازد و تو مجبوری لحظه ای تامل کنی، بایستی و به نوای موسیقی اش گوش دهی، بارها از خودم پرسیده ام این مرد جوان که گاهی دخترش هم در کنارش همراهی اش می کند می تواند این ساعات را در خانه اش، یا بیرون از خانه به راحتی بیاساید و از لحظاتش لذت ببرد، اما....
نمیدانم شوق نواختن است، یا جبر روزگار ولی حسنش این است که در آن سرو صدای ناهنجار، در آن لحظاتی که به چیزی احتیاج داری که تو را از روزمرگی بکند ناگاه سخاوتمندانه تو را مهمان خودش می کند، بی پیرایه و ساده و وقتی از دل مینوازد لذت بیشتری می بری، نمی دانم مرا می شناسد یا نه، ولی هر گاه که از کنارش رد می شوم دقایقی می ایستم، سیگاری در می آورم و با زخمه هایش تمام سختی آن روز را دود می کنم. نمی دانم مرا می شناسد یا نه، ولی به طرز غریبی هر بار که در کنارش یا روبرویش می ایستم آهنگ ای ساربان نامجو را می نوازد، گویی می داند که من این آهنگ را بارها و بارها در روزهای خوشی و ناخوشی ام سر کشیده ام و هر بار مرا به ضیافت این آهنگ دعوت می کند.... چند باری به او گفته ام که من اکثر لحظات خوب وبد زندگی ام را با نوای ساز تو گذرانده ام و هر بار ناگاه لبخندی از شرم و حجب بر لبانش می نشیند سرش را به پایین می افکند و به نوازشش بر تارهای سازش ادامه می دهد.
اگر در این ساعت شب ناگاه به یاد تویی افتادم که زندگی را با سرانگشتانت می نوازی، تنها سپاس نامه ای است برای تو خوب، که نمی شناسی ام، که نمی شناسمت، که نام همدیگر را نمی دانیم، که نمی دانم می شناسیم یا نه... ولی مطمئنم بعد از گذر سال ها هم که باشد و در هر گوشه ای از این کره آبی همدیگر را ببینیم تو را خواهم شناخت و قدردانت خواهم بود... این نوشته هدفی ندارد جز آن که ارج گذار حضورت در این شهر پتیاره و بد قواره باشد که در جوی های آن موش های موذی وول می خورند و تو کمی جلوتر از آن منجلاب نشسته ای و شرف به آن گوشه شهر بخشیده ای... تنت سلامت و سرانگشتانت چابک، روحت شاد و دلت رها...


آی تویی که خوب می شناسمت، تویی که نیک می پندارمت، لحظه لحظه زندگی ات پر از نیک نامی و نیک فرجامی

Sunday, March 2, 2014

اوهام پیرمرد تنها

اوهام پیرمرد تنها

امروز اولین روز از روزهای باقیمانده زندگی است و همین برای خاص بودنش کفایت میکند. چه برسد به این که از صبح همه جا را آب و جارو زده باشی و منتظر بازگشت پسرت از امریکا باشی، آن هم پس از 4 سال که تنها راه ارتباطی ات به چت و اسکایپ ختم می شود. پیرمرد روزهای زیادی از زندگی اش را درتنهایی گذرانده بود و بدان عادت داشت. ولی هرچه باشد این روز با بقیه روزهایش متنافر بود. پسرش، یادگار عشق دیرینش امروز به دیدارش می آید، آن هم بعد از 4 سال آزگار دوری. شاید توقفش به همین یک ماه بسنده کند ولی همین که پیرمرد چراغ زندگی اش را تا این روز روشن نگه داشته است نشان از شدت علاقه اش دارد. تا این جای کار را داشته باشید. به عنوان راوی داستان فکر می کنم از این جا به بعد برای درک بهتر علاقه پیرمرد باید از زوایه دید دانای کل خارج شویم و ببینیم در دل خود پیرمرد چه می گذرد.
به اتاق پسرم رفتم لباس هایش را یکی یکی رد می کردم و بو می کشیدم، هنوز بوی مادرش را می دهد. اخلاقش، غرورش، استقلال طلبی اش و حتی عطر تنش به مادرش می ماند. این قدر هم شباهت مگر ممکن است؟!! امروز زمان هم سر ناسازگاری دارد، باید به زور به عقربه ثانیه شمار آویزان شوی تا یک ثانیه مرا به وصال پسرم نزدیک تر کند. بسته سیگارم را بر میدارم وبه سمت آشپزخانه می روم و چای می ریزم. از روز گار جوانی ام آشپزخانه ام مظلوم ترین جای خانه بود. پرخور بودم ولی نوع غذا برایم اهمیت نداشت و ترجیح می دادم وقتم را صرف خواندن کتاب و دیدن فیلم کنم. اما حسرتش امروز بر دلم مانده است که می خواستم برای پسرم ناهاری تدارک ببینم و از ترس بد شدن مزه اش بی خیال شدم. بگذریم، چای را ریختم  و به سمت بالکن رفتم سیگارم را آتش زدم و به حیاط نگاه کردم. خانه این روزهایم برعکس روزهای جوانی ام خانه دردندشتی است، با حیاطی پر از دار و درخت و گل های داودی و نسترن و رزی که در باغچه خودنمایی می کنند. ولی چه فایده که دیگر بچه ای نیست تا در حیاط درندشت آن بازی کند. یاد روزهای ابتدای زندگی ام می افتم و ناگاه آه جانسوزی می کشم. دوری پسرم و زنم با تمام گذر سال ها از وقوعشان چقدر نزدیک می نمایند.
ساعت 3 شد، دیگر باید سر و کله اش پیدا شود. حیف که من پیرمرد دیگر از پا افتاده ام و نای حرکت ندارم وگرنه باید امروز تا فرودگاه به استقبالش می رفتم. هر چه باشد پسرم است و کس و کاری در ایران ندارد. این فکرها و عذاب وجدان ناشی از آن رهایم نمی کند، نکند ناراحت شده است. نکند به دیدار پدر پیرش نیایدو هزاران کند و نکند دیگر که در ذهن مشوشم وول می خورد. ... ناگاه زنگ در رشته افکارم را پاره کرد. خودش است. بویش را از یک دقیقه پیش حس می کردم. آرام آرام از راحتی میان نشیمن بلند شده و به سمت در ورودی می روم. در راباز می کنم، ولی........
پسرک جوانی با کلاه شاپو و عینک دسته تعلیمی و کراوات در آستانه در خود نمایی می کند، سبیل نازکی دارد و قدش کمی کمتر از 180 سانت است. استخوان بندی درشتی دارد و بیشتر به من شبیه است تا مادرش، مگر می شود؟.... لحظه ای دم در ایستادم و پسرک که در قاب در جای گرفته بود بهت آلود به من نگاه می کرد... «نمیخوای تعارفم کنی پدر؟»... این را گفت و من که هنوز از شباهت عجیبش به خودم در شگفتی بودم گفتم: «ب...ب...بله... بفرما تو پسرم.... بیا نور دیده....خانه را همان طور که ترک کردی نگه داشته ام.... نگاه کن اتاقت هنوز پر از دست نوشته هایت است ....حتی تی شرتی که مادر برایت خریده بود را هم گذاشته ام روی دسته صندلی ات... روی میز تحریرت هم کتاب هایت را چیده ام...همان طور که قبلا بود.... بیا پسرم....»
«پدر نمی دانی این روزها و سال ها چگونه گذشته است. روزهای اخیر را تنها به تو و خانه فکر می کردم...راستی چقدر جای مادر خالی است.... آه.....پدر، قاب عکس مادر که روی طاقچه بود را کجا گذاشته ای؟، به من می گفتی کنارش قاب عکس مرا هم گذاشته ای. دوست دارم بدانم کدام عکسم را قاب کرده ای.... پدر.... پدر»
متوجه صدا کردن پسرم می شوم. ولی انگار یک جای کار اشتباه است. پسر من، به مادرش می مانست نه به من.... مگر می شود کسی از دو سه شب پیش تا به حالا ین قدر عوض شده باشد. پسرم به حرف زدنش ادامه می داد و من بی آن که متوجه بی اعتنایی ام باشم در افکار خودم غرق شدم.... اصلا چرا تیپ و قیافه اش به من می ماند. عینک دسته تعلیمی اش چقدر برایم آشناست............ آن دسته های مشکی رنگ و رو رفته اش به عینک من می ماند.... عینک سال های دور من....
به سراغ کمدم رفتم، در را باز کردم، لابلای این همه خرت و پرت پیدا کردن عینک قدیمی ام به شاهکار شبیه است.... چقدر همه چیز عجیب و غریب است.... پسرم دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید «دنبال چه می گردی؟»
«دنبال عینکم.... شبیه همینی است که روی چشمان توست»
به طرفه العینی لابلای این همه خرت و پرت دست کرد و عینک را از میان همه این چیزهای بی مصرف بیرون آورد. حس کردم دهانم از تعجب آن قدر باز شده است تمام محتویات معده ام مشخص است. زیر لب آرام، جوری که پسرم متوجه نشود گفتم: «دقیقا مشابه همان عینکی است که بر چشمان پسرم است.... چقدر شباهت....»

به نشیمن رفتم، چراغ ها خاموش شده اند و کسی میان نشیمن نیست، هرچه پسرم را صدا زدم جوابی نشنیدم. لای در بالکن کمی باز است و باد سردی پرده را به هم می زند.... در هال پسرم نبود. حتی زیر سیگاری ای که روی میز ناهار خوری گذاشته بودم نیز دیده نمی شد. تنها عینک دسته تعلیمی من روی میز جلوی راحتی در هال خودنمایی می کرد. با دیدن این صحنه انگار خالی شدم. خالی خالی، حس کردم از سقف خانه بالاتر رفتم. آن قدر که ظلمات میان خانه ام را میان شهر شلوغ و پر همهمه می دیدم..... به اندازه ای بالا رفته ام که تنها از خانه ام کره آبی رنگی مانده است و ظلمات لایتناهی که تا چشم کار می کند سیاهی است و بس. حالا دیگر آن قدر بالا رفته ام که حس می کنم مرده ام. مگر می شود؟ امروز پسری غمگین به مهمانی من می آید.... چه می کند وقتی به خانه می رسد؟ آشنایی دارد؟ چگونه می آید؟ دلم برایش تنگ شده است، خدا کند زنده باشد!!!!!