اوهام پیرمرد
تنها
امروز اولین
روز از روزهای باقیمانده زندگی است و همین برای خاص بودنش کفایت میکند. چه برسد به
این که از صبح همه جا را آب و جارو زده باشی و منتظر بازگشت پسرت از امریکا باشی،
آن هم پس از 4 سال که تنها راه ارتباطی ات به چت و اسکایپ ختم می شود. پیرمرد
روزهای زیادی از زندگی اش را درتنهایی گذرانده بود و بدان عادت داشت. ولی هرچه
باشد این روز با بقیه روزهایش متنافر بود. پسرش، یادگار عشق دیرینش امروز به
دیدارش می آید، آن هم بعد از 4 سال آزگار دوری. شاید توقفش به همین یک ماه بسنده
کند ولی همین که پیرمرد چراغ زندگی اش را تا این روز روشن نگه داشته است نشان از
شدت علاقه اش دارد. تا این جای کار را داشته باشید. به عنوان راوی داستان فکر می
کنم از این جا به بعد برای درک بهتر علاقه پیرمرد باید از زوایه دید دانای کل خارج
شویم و ببینیم در دل خود پیرمرد چه می گذرد.
به اتاق پسرم رفتم لباس هایش را
یکی یکی رد می کردم و بو می کشیدم، هنوز بوی مادرش را می دهد. اخلاقش، غرورش،
استقلال طلبی اش و حتی عطر تنش به مادرش می ماند. این قدر هم شباهت مگر ممکن است؟!! امروز زمان هم سر ناسازگاری دارد، باید به زور
به عقربه ثانیه شمار آویزان شوی تا یک ثانیه مرا به وصال پسرم نزدیک تر کند. بسته
سیگارم را بر میدارم وبه سمت آشپزخانه می روم و چای می ریزم. از روز گار جوانی ام
آشپزخانه ام مظلوم ترین جای خانه بود. پرخور بودم ولی نوع غذا برایم اهمیت نداشت و
ترجیح می دادم وقتم را صرف خواندن کتاب و دیدن فیلم کنم. اما حسرتش امروز بر دلم
مانده است که می خواستم برای پسرم ناهاری تدارک ببینم و از ترس بد شدن مزه اش بی
خیال شدم. بگذریم، چای را ریختم و به سمت
بالکن رفتم سیگارم را آتش زدم و به حیاط نگاه کردم. خانه این روزهایم برعکس روزهای
جوانی ام خانه دردندشتی است، با حیاطی پر از دار و درخت و گل های داودی و نسترن و
رزی که در باغچه خودنمایی می کنند. ولی چه فایده که دیگر بچه ای نیست تا در حیاط
درندشت آن بازی کند. یاد روزهای ابتدای زندگی ام می افتم و ناگاه آه جانسوزی می
کشم. دوری پسرم و زنم با تمام گذر سال ها از وقوعشان چقدر نزدیک می نمایند.
ساعت 3 شد، دیگر باید سر و کله اش
پیدا شود. حیف که من پیرمرد دیگر از پا افتاده ام و نای حرکت ندارم وگرنه باید
امروز تا فرودگاه به استقبالش می رفتم. هر چه باشد پسرم است و کس و کاری در ایران
ندارد. این فکرها و عذاب وجدان ناشی از آن رهایم نمی کند، نکند ناراحت شده است.
نکند به دیدار پدر پیرش نیایدو هزاران کند و نکند دیگر که در ذهن مشوشم وول می
خورد. ... ناگاه زنگ در رشته افکارم را پاره کرد. خودش است. بویش را از یک دقیقه
پیش حس می کردم. آرام آرام از راحتی میان نشیمن بلند شده و به سمت در ورودی می
روم. در راباز می کنم، ولی........
پسرک جوانی با کلاه شاپو و عینک
دسته تعلیمی و کراوات در آستانه در خود نمایی می کند، سبیل نازکی دارد و قدش کمی
کمتر از 180 سانت است. استخوان بندی درشتی دارد و بیشتر به من شبیه است تا مادرش،
مگر می شود؟.... لحظه ای دم در ایستادم و پسرک که در قاب در جای گرفته بود بهت
آلود به من نگاه می کرد... «نمیخوای تعارفم کنی پدر؟»... این را گفت و من که هنوز
از شباهت عجیبش به خودم در شگفتی بودم گفتم: «ب...ب...بله... بفرما تو پسرم....
بیا نور دیده....خانه را همان طور که ترک کردی نگه داشته ام.... نگاه کن اتاقت
هنوز پر از دست نوشته هایت است ....حتی تی شرتی که مادر برایت خریده بود را هم
گذاشته ام روی دسته صندلی ات... روی میز تحریرت هم کتاب هایت را چیده ام...همان
طور که قبلا بود.... بیا پسرم....»
«پدر نمی دانی این روزها و سال ها
چگونه گذشته است. روزهای اخیر را تنها به تو و خانه فکر می کردم...راستی چقدر جای
مادر خالی است.... آه.....پدر، قاب عکس مادر که روی طاقچه بود را کجا گذاشته ای؟،
به من می گفتی کنارش قاب عکس مرا هم گذاشته ای. دوست دارم بدانم کدام عکسم را قاب
کرده ای.... پدر.... پدر»
متوجه صدا کردن پسرم می شوم. ولی
انگار یک جای کار اشتباه است. پسر من، به مادرش می مانست نه به من.... مگر می شود
کسی از دو سه شب پیش تا به حالا ین قدر عوض شده باشد. پسرم به حرف زدنش ادامه می
داد و من بی آن که متوجه بی اعتنایی ام باشم در افکار خودم غرق شدم.... اصلا چرا
تیپ و قیافه اش به من می ماند. عینک دسته تعلیمی اش چقدر برایم آشناست............
آن دسته های مشکی رنگ و رو رفته اش به عینک من می ماند.... عینک سال های دور
من....
به سراغ کمدم رفتم، در را باز
کردم، لابلای این همه خرت و پرت پیدا کردن عینک قدیمی ام به شاهکار شبیه است....
چقدر همه چیز عجیب و غریب است.... پسرم دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید
«دنبال چه می گردی؟»
«دنبال عینکم.... شبیه همینی است
که روی چشمان توست»
به طرفه العینی لابلای این همه
خرت و پرت دست کرد و عینک را از میان همه این چیزهای بی مصرف بیرون آورد. حس کردم
دهانم از تعجب آن قدر باز شده است تمام محتویات معده ام مشخص است. زیر لب آرام،
جوری که پسرم متوجه نشود گفتم: «دقیقا مشابه همان عینکی است که بر چشمان پسرم
است.... چقدر شباهت....»
به نشیمن رفتم، چراغ ها خاموش شده
اند و کسی میان نشیمن نیست، هرچه پسرم را صدا زدم جوابی نشنیدم. لای در بالکن کمی
باز است و باد سردی پرده را به هم می زند.... در هال پسرم نبود. حتی زیر سیگاری ای
که روی میز ناهار خوری گذاشته بودم نیز دیده نمی شد. تنها عینک دسته تعلیمی من روی
میز جلوی راحتی در هال خودنمایی می کرد. با دیدن این صحنه انگار خالی شدم. خالی
خالی، حس کردم از سقف خانه بالاتر رفتم. آن قدر که ظلمات میان خانه ام را میان شهر
شلوغ و پر همهمه می دیدم..... به اندازه ای بالا رفته ام که تنها از خانه ام کره
آبی رنگی مانده است و ظلمات لایتناهی که تا چشم کار می کند سیاهی است و بس. حالا
دیگر آن قدر بالا رفته ام که حس می کنم مرده ام. مگر می شود؟ امروز پسری غمگین به
مهمانی من می آید.... چه می کند وقتی به خانه می رسد؟ آشنایی دارد؟ چگونه می آید؟
دلم برایش تنگ شده است، خدا کند زنده باشد!!!!!
No comments:
Post a Comment