Saturday, March 8, 2014

مردی که زندگی را می نوازد


5 سال است که در تهران زندگی می کنم و حاصل از این 5 سال اگر آدمیانی باشند که هم اکنون می شناسم برایم کفایت می کند، آنهایی که با دیدنشان ناگهان به پهنای صورت می خندی، کسانی که حتی با به یاد آوردنشان وجودت لبریز از محبت و حس دوست داشتن می شود. آن هایی که ندیدنشان تو را می پوساند و حس دلتنگی دو دستی خفه ات می کند...
این آدم ها که مهم ترین دارایی های حال حاضر زندگی من هستند را اگر به کناری بگذاریم فردی در تهران وجود دارد که به مکان خاصی از این شهر دردندشت اعتبار خاصی بخشیده است. عاشقانه دوستش دارم و بسیاری از خاطرات شیرین و تلخ زندگی من با حضور وی رقم خورده است. مطمئنم اگر روزی از این شهر بروم و بعد از مدت هابه این آدمخواره آهنین بر گردم اولین جایی که میروم جایی است مابین خیابان فاطمی و خیابان زرتشت، در پیاده رویی از خیابان ولی عصرروبری کافه سپید گاه، آن جا فردی نشسته است که با زخمه هایش بر سه تار زندگی را برایم می نوازد... آن جا که اگر کل تهران را از من بگیرند به دادن این نقطه اش رضایت نمی دهم... در هر فصلی از سال که از این گوشه خیابان ولی عصر رد شوی، خواه فصل گرما باشد، خواه سرما درست در بهترین ساعات روز که می توانی به تفریح و گشت و گذار بگذرانی، درست در لحظاتی که می توانی فارغ از یک روز سخت به دغدغه های شخصی ات فکر کنی و با دوستان یا خانواده ات اوقات بگذرانی، درست در شلوغ ترین ساعات روز یا اوایل شب جوانی را می بینی که بر روی چهارپایه قرمز رنگی نشسته است، سازش در دستش است و با زخمه هایش تو را لحظاتی از این زندگی مکانیکی جدا می کند و روحت را جلا می کند. با روی گشاده اش از توی رهگذر پذیرایی می کند و محجوبانه بر صندلی اش نشسته است، او زندگی را می نوازد و شوق بودن را در تو بیدار می کند. او می نوازد و تو مجبوری لحظه ای تامل کنی، بایستی و به نوای موسیقی اش گوش دهی، بارها از خودم پرسیده ام این مرد جوان که گاهی دخترش هم در کنارش همراهی اش می کند می تواند این ساعات را در خانه اش، یا بیرون از خانه به راحتی بیاساید و از لحظاتش لذت ببرد، اما....
نمیدانم شوق نواختن است، یا جبر روزگار ولی حسنش این است که در آن سرو صدای ناهنجار، در آن لحظاتی که به چیزی احتیاج داری که تو را از روزمرگی بکند ناگاه سخاوتمندانه تو را مهمان خودش می کند، بی پیرایه و ساده و وقتی از دل مینوازد لذت بیشتری می بری، نمی دانم مرا می شناسد یا نه، ولی هر گاه که از کنارش رد می شوم دقایقی می ایستم، سیگاری در می آورم و با زخمه هایش تمام سختی آن روز را دود می کنم. نمی دانم مرا می شناسد یا نه، ولی به طرز غریبی هر بار که در کنارش یا روبرویش می ایستم آهنگ ای ساربان نامجو را می نوازد، گویی می داند که من این آهنگ را بارها و بارها در روزهای خوشی و ناخوشی ام سر کشیده ام و هر بار مرا به ضیافت این آهنگ دعوت می کند.... چند باری به او گفته ام که من اکثر لحظات خوب وبد زندگی ام را با نوای ساز تو گذرانده ام و هر بار ناگاه لبخندی از شرم و حجب بر لبانش می نشیند سرش را به پایین می افکند و به نوازشش بر تارهای سازش ادامه می دهد.
اگر در این ساعت شب ناگاه به یاد تویی افتادم که زندگی را با سرانگشتانت می نوازی، تنها سپاس نامه ای است برای تو خوب، که نمی شناسی ام، که نمی شناسمت، که نام همدیگر را نمی دانیم، که نمی دانم می شناسیم یا نه... ولی مطمئنم بعد از گذر سال ها هم که باشد و در هر گوشه ای از این کره آبی همدیگر را ببینیم تو را خواهم شناخت و قدردانت خواهم بود... این نوشته هدفی ندارد جز آن که ارج گذار حضورت در این شهر پتیاره و بد قواره باشد که در جوی های آن موش های موذی وول می خورند و تو کمی جلوتر از آن منجلاب نشسته ای و شرف به آن گوشه شهر بخشیده ای... تنت سلامت و سرانگشتانت چابک، روحت شاد و دلت رها...


آی تویی که خوب می شناسمت، تویی که نیک می پندارمت، لحظه لحظه زندگی ات پر از نیک نامی و نیک فرجامی

No comments:

Post a Comment