Friday, March 21, 2014

یک مشاهده تلخ


یه دفعه از جام بلند شدم. لباس پوشیدم، اون قدر عجله داشتم که یادم رفت درو پشت خودم ببندم، دوباره برگشتم بالا درو بستم و سیگار به دست از حیاط رفتم بیرون..
.یه دقیقه قبل از این داستان بعد از چاق سلامتی و تبریکات عید رفتم دم پنجره، امشب اون قدر تجربه جالبی بود که باید واسه این که بدونم چی شده و چه طور این لحظات داره میگذره رفتم لب پنجره و سیگاری از پاکت در آوردم و همین طور که باد خنک خودشو به زور از لای باز پنجره تو می کرد. منم خودمو به زور پرت کردم میون کوچه و هیاهوی مردم. داشتم فکر می کردم این جوری عیدو با یکی شریک می شم که..... سیگارمو روشن کرده و نکرده یه دفعه نور شدیدی دیدم. یه موجی خورد توی صورتمو و صدای بلند انفجار حتی به تابلوی خاکستری توی هال هم رسید و تکونش داد.
با عجله از در حیاط بیرون رفتم، یاد این افتادم که از چند دقیقه قبل از سال تحویل اینجا شده بود میدون جنگ و نارنجک پشت نارنجک منفجر می شد. حالا دیگه رسیده بودم دو سه تا کوچه پایین تر و آتیش بود که از سرکوچه وارد نشده داغت می کرد. از یه جایی به بعد دیگه نمیشد نزدیک کوچه شد. ملت مضطرب و نگران جمع شده بودن جلوی خونه ای که الان دیگه به هر چی شبیه باشه به خونه شبیه نیست. گیج و مات ایستاده بودم، حتی نمی تونستم به چیزی فکر کنم. صدای ناله و جیغ بود که از وسط کوچه به گوش می رسید. اصلا نخواستم بدونم و نپرسیدم که کسی طوریش شده یا نه؟ شاید اینججوری به خودم می قبولوندم که شب عیدی کسی طوریش نشده و فقط خونه خالیه که داره می سوزه. سریع برگشتم و رفتم سر چهارراه روبروی خونه ایستادم. سیگارمو روشن کردم و با ولع ازش کام می گرفتم. می خواستم پشت آتیش کوچیک این سیگار آتیش بزرگی که به دامان یه خانواده افتاده بود رو قایم کنم!
سیگارم که تموم شد آروم از در حیاط تو اومدم و از پله ها بالا رفتم و درست وسط هال دراز کشیدم. عذاب وجدان گرفتم. از خودم پرسیدم شاید نباید این روزو با مردم کوچه شریک می شدم؟ چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد. صدای پشت خط گرفته ولی آرام بود. همین کافی بود که دوباره شیرینی زندگی زیر لبم تازه شه و بخندم.
تلفن تمام شد، آروم بودم، ولی هنوز به عید نیمه تمام خانواده ای فکر می کردم که آتیش و انفجار نذاشت شب عیدشون روز عید بشه!

به خودم وعده دادم که "مسافرت فردا لازمه!"

No comments:

Post a Comment