Thursday, November 13, 2014

لکنت

نمی دونم، شاید ابتدای بهاره ، یا اواخر زمستون... هر چی  هست زمان کم ­اهمیت ترین موضوعه این وسط. مهم اینه که گرمای دستاشو حس می­کنم. گاهی از دور، گاهی از نزدیک، گاهی گرمتر، گاهی سردتر. مثل موج دریا که میره میخوره به صخره و برمی­گرده تو دریا و دور می شه. اونم در مراجعه بود. یعنی در مراجعه هست هنوزم. اصن کل داستان از بهار شروع شد یا زمستون..
البته الان که فکر می­کنم می­بینم که دم دمای یه صبح بهاری بود یا تاریک روشن یه صبح زمستون، انگار کسی پشت در خونه ایستاده بود و سراسیمه در می­زد. آهسته خودمو به در رسوندم و با شک درو باز کردم و تا گردن از در بیرون رفتم. ولی کسی نبود. این داستان چند بار تکرار شد تا لکنت گرفتم. راستش کسی نبود که باهاش حرف بزنم. اما لابلای این همه تصویر که تند تند رد می­شدن لکنت گرفتم. تا اون لحظه اصلا به مخیره­م خطور نکرده بود که میشه وسط فکر کردن هم لکنت گرفت. می­خواستم به بودنش فکر کنم که لکنت امان نداد. یعنی وسط فکر و خاطره بازی سکته ناقصی می­افتاد. تا میومدم به چشماش فکر کنم یه وقفه م­ افتاد و تصویر بعدی از لباش شروع می­شد. دوباره لکنت و این دفعه موهاش میومد جلوی چشمم. هر کاری کردم نشد که یه بار کامل ببینمش. دستمو دراز کردم که لمسش کنم که کلن پرید و تا الان یه لکنت، یه لکنت دائم نمیذاره که حتی دهنمو باز کنم و صداش کنم.
یه خورده که زمان گذشت دیدم که کلن شدم لکنت. یعنی سر تا پام، کار از فکر و زبون دیگه گذشته بود. دارم با خودم فکر می کنم که من به بودن کوتاهم راضیم. اما اون قسمت قلدر عقب مغزنشینم می­پره جلو و افسارمو می­گیره دستش. اینجوریه که دلم رضا نمیده به نبودنش. اصن یهو به سرم می زنه برم توی بیابونی، دشتی یا سر یه کوه هواری بزنم به قول مشیری. اما کو پای رفتن. حتی این روزا پا ی خودمم واسم پا نمیشه. دلم که می­گیره میرم پشت این شیشه چرک مرده آشپزخونه و سیگاری در میارم و زل می­زنم به حیاط. بعضی وقتا تصویرشو می­بینم که داره میره، بعد یهو چند ثانیه بعد می­بینم با همون لبخند همیشگیش داره از در حیاط داخل میشه.
این تصویرا البته دیگه مال غروبه. دیگه صبح نیست و داره هوا سرد میشه. حوصلم هم نمی­کشه دیگه، این میشه که کرکره روز و شبو با همدیگه می­کشم پایین . می­خوام دلتنگی این روزا رو هضم کنم، یه نیگا به سیگارم می­کنم که داره تموم میشه. آروم با خودم می­گم نفهم تر از دلتنگی هم مگه هست. یهو یادم میفته لکنت ندارم. ربطش می­دم به غروب دلگیر لب پنجره که اگه لکنت باشه میشه به اندازه یه سال هر ثانیه ش. سیگارمو همون جا لب پنجره خاموش می­کنم و میرم...

Saturday, October 25, 2014

مثلن شعر نوشت



روزی نگهش در نگهت کارگر افتاد     میلت به که افتاد
یادت زدلم بگذشت، چشمم به در افتاد   با ناله کنم یاد
دیوانه دلم در پی یار دگر افتاد            از داد تو بیداد
دردا ز غم عشق، هوشم ز سر افتاد      از این همه اضداد

Monday, July 28, 2014

غزه باشی و جان بدهی



غزه باشی و جان بدهی...
که جان بدهی...
که بدهی...
که جان... جان...
که جان نداری دگر به تن
Top of Form


Wednesday, April 30, 2014

مینیمال هراسی

عکس یک نقطه بود!
مثنوی میان ازدحام داستان کوتاه خفه شد!
جای داستان را داستانک گرفت!
تمام 17 هجای هایکو هم یک هجا نشد!
قصه ها کوتاه شدند
مادربزرگ ها بازنشسته
تمام آدم های اطرافم خلاصه شده اند
در دو خط، یک نقطه و نیم تنه ای از یک بدن
عجیب بلایی است، مینیمال

چقدر کوتاه شده ایم
می ترسم شروع نشده تمام شویم

Saturday, April 26, 2014

صندلی خالی

وقتی خواستم آخرین جرعه چای داخل استکان را بخورم ، بغضم ترکید. دیوارای کافه بی حوصله بودن و داشتن تو هم میپچیدن، چای داخل لیوان هم اون قدر بی حوصله بود که میخواست زودتر تموم بشه. کافه چی نشسته بود روی صندلیش و بی رمق جواب میداد، یا بهتره بگم اصلا جواب نمیداد. هر چند وقت یک بار سرشو بالا می کرد، یه نگاه به مشتری می کرد و دوباره نگاهشو میدوخت به گوشه کافه و می گریید. هر بار که این کارو می کرد قسمتی از بدنش با اشک کنده می شد و به نظر می رسید با همین روند تا یک ساعت دیگه حل میشه و به خورد موزاییکای کافه میره. اهالی قدیمی کافه می دونن که کافه چی های قبل هم کم و بیش سرنوشت مشابهی داشتن. به جز یکیشون که این قدر بغض کرد که باد کرد و ترکید. همون مشتریا اما هنوز تیکه های اون کافه چی مرحوم رو لابلای دیوار می بینن و باهاش حرف میزنن.
راستشو بخواین همیشه مسبب تمام این اتفاقات ناگوار کافه یه اتفاق خاص بوده. اولین کافه چی واسه این آب شد که دید دو تا از تاس های نرد داخل کافه بازنشست شدن. یه رابطه دلی عمیق بین تاس و کافه چی می تونه آدمو خل کنه و با خودش ببره. شاید به نظر شما مسخره بیاد. ولی اون تاس روزی هزار بار ریخته میشد و هر ضربه ش خاطره جداگانه ای تو ذهن کافه چی حک میکرد. با یه حساب سرانگشتی کافه چی 78  برابر دوست دخترش تاس رو لمس کرده بود و به نظر همین دلیل برای نیست شدنش کفایت می کرد. کافه چی دوم چند سال پیش مرد. چنارای ولیعصر رو که قطع کردن، طاقت نیاورد و تموم شد. مث یه فنجون قهوه خودشو سرکشید و بلعید. تو خودش فرو رفت و هضم شد. اما این آخری حسابش با بقیه فرق میکرد. نشسته بود روی صندلیش و به جای خالی روی آخرین صندلی کافه که درست کنار پنجره بود نگاه می کرد.
مرد هر روز می اومد و گوشه کافه بی صدا می نشست. درست کنار آخرین پنجره مشرف به خیابون ولی عصر، سیگار می کشید و گه گاه چیزی می نوشت. به نظر چهل ساله می اومد. موهای کوتاه خاکستری و سبیل دسته موتوریش باعث شده بود حس خوبی بهش داشته باشم. یه جور کلافگی خاصی داشت، اما نه از این مدل کلافه های معمولی توی کوچه و خیابون! خاص بود. از نرسیدن کلافه بود. با چشمای همیشه کنجکاوش آدما رو برانداز می کرد، فکر میکنم داشت با چشماش همه رو وجب میکرد و با یه الگویی مطابقتشون میداد. به نظر می رسید مدت ها بود دنبال کسی میگشت که پیداش نمی کرد. روزهای سرد سال معمولا اورکت امریکایی سبز رنگی می پوشید که به جز سیگار و فندک و خودکارشو یه برگ کاغذ سفید چیز دیگه ای تو جیب هاش نبود. خیلی وقت بود زیر نظر داشتمش و به تقریب خوبی مطمئنم که اون اورکت بزرگ و پرهیبت همیشه خالی بود. انگار شما داخل یک کامیون ده تن را تنها با چهار برگ روزنامه پر کرده باشید. از کودکی فکر می کردم اگر روزی اورکت امریکایی تن کردم حتما از تمام جیب هایش استفاده می کنم. اصلا خیانت بزرگیه وقتی شما می تونی چیزی رو پر کنی و خالی نگهش داری. همیشه ساعت چهار میومد روی صندلیش میشست. کاغذو میذاشت جلوش و خودکارو دستش میگرفت. تو بهترین حالت شاید سه یا چهارتا کلمه می نوشت. کاغذ هم اکثر خالی بود، مث جیبای بزرگ اورکتش.  برای مشتریای همیشگی تبدیل شده بود به قسمتی از وسایل کافه. خیلیا نمیدیدنش، مث یه حجم خالی می موند.  همیشه هم با یه نگاه به کافه چی می فهموند چی میخواد. تو تمام این مدت ندیدم با هم حرف بزنن. ولی چشماشون از یه قماش بود. نمیشد فهمید پشت اون مردمکای نگران چه خبره؟ هرچند می شد فهمید که خبرای زیادی هم هست.
حالا 5 روزه که اون مرد پاشو به کافه نذاشته و این برای مرد کافه چی فقط می تونه یه مفهوم داشته باشه!!! عدم!. یه سری از مشتریا امروز می گفتن که از بالای برج میلاد خودشو پرت کرده پایین. سر میز ابتدای کافه دو تا دختر جوون داشتن آروم جای خالی رو نشون می دادن و می گفتن روی پل عابر پیاده میدون توحید خودشو حلق آویز کرده. یه آقای میان سالی با ریش پروفسوری و کراوات زرد رنگ هم داشت تلفنی به کسی می گفت که این بنده خدا مریضی لاعلاج داشته و الان مرده و تو خونشون جسدش کرم گرفته. کافه چی اما بی توجه به همه این شایعات از روی اون صندلی چشم بر نمی داشت و آروم میگریید.
چند دقیقه که گذشت یه لحظه همه صدای بلندی شنیدن، فریاد و صدای مهیبی پاشیدن تو در و دیوار کافه. میخواستن خودشونو بکوبن به دیوار. به اون جایی که اون کافه چی ترکید و واسه همیشه همون جا موند. تا حالا فریاد به این قد بلندی و تنومندی ندیده بودم. با این که کسی صدای اون مرد رو نشنیده بود ولی مشخص بود که صدای خودشه. چون همه اهالی ناخودآگاه به سمت صندلی خالی چرخیدن. مطمئنا یه چیزی از بین رفت. شاید اون مرد، شاید هم امید بازگشتش.
حالا دیگه چند دقیقه از اون اتفاق می گذره.  وقتی همه برگشتن به حالت قبلیشون کسی متوجه نشد که کافه چی نیست!. وسط شلوغ و پلوغی کافه همه برگشتن به زندگیشون. دیگه کسی یادش نبود که اون مرد هم دیگه نیست، یا اون فریاد از کجا اومد و پاشید به در دیوار کافه و چی شد؟ یا اصلا بعد از فریاد کافه چی کجا رفت؟. فقط پیرمردی که روی صندلی چوبی و کهنه وسط کافه نشسته بود هنوز داشت به اون صندلی خالی نگاه می کرد، به سیگارش پک می زد و  آروم زمزمه کرد اون مرد کافه چی بود!!! 

Wednesday, April 23, 2014

به یاد بهاره شعبانی

ده ماه از زمان این دست نوشت می گذرد!!

به یاد بهاره شعبانی

تقدیم به ژان پل سارتر، اصغر فرهادی و اوریانا فالاچی

سکانس اول پنجشنبه 6 تیر
شب 5 شنبه 6 ام تیرماه بود. تازه عصر آرایشگاه رفته بودم و آرایشگر ناشی طی یک اقدام عجولانه و تهاجمی یادگاری برگوش سمت چپ من گذاشت و ناغافل آن را برید. در خانه نشسته بودم، ساعت از نیمه شب رد شده بود و من در حال نوشتن طنزی بودم که در آن به داستان گوش بریدگی ام می پرداختم. تلفن زنگ خورد، صدای خسته ای بود. نامش علی بود که مدت ها به علی هستم می شناختمش، اما این بار پیکی بود که نیستی را مخابره می کرد. دیالوگ کوتاه بود اما عمق جانم را نشانه رفت. خبر را داد... نمی دانم چقدر شد ولی لحظاتی نه من و نه او تاب سخن گفتن نداشتیم. نبض زمان به گمانم برای لحظاتی ایستاد و پوسته ترد ونازک احساس ترک خورد..... هفته تلخی در پیش رو بود. همیشه فکر می کردم که در رابطه با مرگ به تعادل رسیده ام و آن را پذیرفته ام. اما بهاره چنان پرکشید که باعث شد تا ایمان بیاورم که تعادلی که به آن معترف بودم یاوه ای بیش نبوده است. فردا روز غم نام گرفته بود و روزهای پس از آن نیز.
سکانس دوم سه شنبه 11 تیر
با جمعی از دوستان به دیدن فیلم گذشته نشستیم. محور تمام فیلم های فرهادی روابط انسانی است و نکته اش در از دست رفتن مناسبات و شکستن آدم هاست. فیلم گیراست، تلخی داستان را از همان اول می توانی حس کنی..... غرق می شوی. فیلم تمام می شود و تو با بهت بر روی صندلی ات نشسته ای. یک دوجین انسان دو ساعت در برابر چشمانت نقش آفرینی کرده اند و شگفتا که تمامی آن ها در تلخکامی غوطه ورند. کسی را نمی توانی قضاوت کنی، به همه حق می دهی. خصوصا که این میانه همه کسی یا چیزی را از دست داده اند.. مارین شوهرش را، شوهرش زنش را، فواد مادرش را، نعیما زندگی اش را، احمد مارین را، لوسی وجدانش را، شهریار وطنش را... در کشاکش داستان یک مشت آدم متضرر را می بینیم، آدم هایی که کسی از دستشان رفته است، روابطی که خرد و خاکشیر شده است و دنیایی که بر مدار هیچ کدامشان نمی گردد. به انتهای تمام روابط آدمی که می نگری می فهمی که هر کدام داستانی است منحصر به فرد و هر کدام دارای نقطه پایانی است. و چقدر این نقطه پایان دردناک است. تراژیک ترین اتفاقات زندگی آدم ها از این قطع شدن روابط ناشی می گردد. مرگ، طلاق، مهاجرت..... وشاید راحت ترین کار و در عین حال سخت ترین آن این است که تو زودتر به نقطه پایان روابطت برسی و تو برای دیگران تمام شوی، شاید حداقل حسنش این است که آلامت کمتر می شود.
ساعاتی از آمدن به خانه می گذرد، من میان خانه نشسته ام و هنوز در گذشته فرهادی معلقم. گذشته فرهادی برایم بیشتر به درباره الی نزدیک است تا جدایی نادر از سیمین.
سکانس سوم چهارشنبه 12 تیر
نمایشنامه گوشه نشینان آلتونا را مدت هاست که رفیق متروی خودم کرده ام... در مسیر رفت و برگشت خودم را به دست سارتر می سپارم. با آن زندگی می کنم و به اوج می رسم.دیگر  به 30 صفحه انتهایی کتاب رسیده ام. ساعت از 7 عصر رد شده است. تازه از کار برگشته ام و به قراری زود رسیده ام. در کافه نشسته ام کتاب را جلوی دیدگانم باز می کنم. پرده آخر داستان است و شگفتا که سارتر به یک باره تمام حرف هایش را بر سرت آوار می کند، چقدر این فضا تلخ است. هم دلم به حال فرانتس می سوزد، هم یوهانا، هم لنی و هم پدر. فرانتس نمرده است اما 13 سال است که به مرگ خودخواسته ای تن داده است، او زنده است اما نیست، نفس می کشد اما خودش را انکار میکند. تمامی مدارک هم می گویند او زنده نیست. اساسا این داستان مرگ و زندگی، این هستی و نیستی چقدر عجیب است. کنش و واکنش عجیبی است وقتی خود را میبینی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنی. وقتی احساس عدم می کنی و در برابر انکارش ناتوانی. به دو صفحه انتهای کتاب رسیدم. توان تمام کردنش را نداشتم، برایم سخت بود. مگر یک نفر چقدر می تواند با سیاهی ها مقابله کند و با آن دست و پنجه نرم کند. دیگر تحمل این همه ناراحتی و رنج را نداشتم. دو سیگار پیاپی روشن کردم و خودم را به جای تمامی شخصیت ها تصور کردم. سخت است باور کنید و دریغ که باز هم مرگ و نیستی دستمایه نوشته سارتر بود
سکانس چهارم پنج شنبه 13 تیر
 با دو ستان قراری گذاشته بودم که بر سر مزار یار آشنایی برویم و به رسم زمان زندگانی اش نمایشنامه ای بخوانیم. شاید اینگونه بداند که ما هنوز در کنارش هستیم. من سر کار گیر کرده ام، باز هم دلیل دیگری پیدا می کنم که بر کار لعنتی بفرستم و دشنامی نثارش کنم. همواره به این معتقد بودم که کار جوهره آدمی نیست، بلکه تنبیهی است تا نتوانی زندگی کنی. به قرار نمی رسم، به تنهایی به سمت بهشت زهرا حرکت میکنم، با خودم می گویم چند صفحه آخر گوشه نشینان آلتونا را کنار بهاره می خوانم. شاد می شود، می دانم. نمایشنامه خوبی است، بهاره هم که رفیق شفیق نمایشنامه خوانی مان بود. در راه کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ را از کیفم بیرون میاروم. مسیر مترو تا بهشت زهرا طولانی است و می شود پیشرفت خوبی کرد. کتاب را باز میکنم. .... باز هم مرگ، باز هم نیستی دستمایه کتاب دیگری است، فالاچی کتابش را اینگونه شروع می کند
الیزابتا کوچک است و شکننده  و شاد، تا چند ماه دیگر 5 سالش تمام می شود. او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن، ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:
-         زندگی یعنی چه؟
جواب احمقانه ای دادم:
- زندگی لحظه ای است بین تولد و مرگ
- مرگ چیه؟
-  مرگ وقتی است که همه چیز تمام شود
- مثل زمستان؟ وقتی برگ درخت ها می ریزد؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی شود، نه؟ وقتی بهار بیاید دوباره درخت زنده می شود،نه؟
- ولی برای مردها اینگونه نیست. زن ها و بچه ها هم همین طور. وقتی کسی مرده برای همیشه مرد، دیگر زنده نمی شود.
- این که نمیشه، این درست نیست.
- چرا الیزابتا. بخواب
- من حرف های تو را قبول ندارم. فکر می کنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت ها در بهار دوباره زنده می شود.
انگار حال این روزهای من را نشانه رفته بود، پیش می روم. کتاب در تقبیح جنگ است و به مرگ اشارات مستقیمی دارد. طبق عادت زیر تمام جملاتی که خوشم می آید خط می کشم. چقدر چهره عریان مرگ را خوب به تصویر کشده است. به بهشت زهرا می رسم. کتاب را می بندم. ساعت هنوز 4 نشده است، مشخص است که دوستان دقایقی پیش این جا را ترک کرده اند. خیسی روی مزار و گل ها و جای پاها نشان می دهد که بهاره خیلی هم تنها نبوده است. می نشینم، فالاچی مرا قبل از رسیدن به اینجا ویران کرده بود، آفتاب داغی است ولی چه اهمیتی دارد؟ سیگاری در می آورم با تمام احساس می کشمش. انگار که تمام دردهایم را دود میکنم. گوشه نشینان آلتونا را تمام می کنم. بهاره خندید. این را می دانم. طاقت نمی آورم. بلند می شوم دو بطری را از آب پر میکنم و بر روی مزار می پاشم... بالاخره در تابستان هر تنابنده ای تشنه می شود. سیگار دیگری می کشم. راه میفتم و بدون توجه به کائنات میان خیابان های بهشت زهرا  قدم می زنم، مسیر طولانی است و هوا گرم است، ولی چه اهمیتی دارد. کیفم اضافی است دنبال خودم به روی زمین می کشانمش. میان سرزمین رفتگان چه آرامش غریبی است. این شعر حضرت را حافظ را با صدای بلند می خوانم
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.... وجود نازکت آزرده گزند مباد
به مترو می رسم باید چند صد باری شده باشد که این بیت را با صدای بلند و انکرالاصواتم خوانده ام. صورتم از گرما گر گرفته است. دوباره خودم  را به فالاچی مشغول می کنم
سکانس پنجم جمعه 14 تیرماه 
نمایشنامه بهاره برای همیشه در خانه ام به یادگار مانده است، داستان و نامش هم بی شباهت به این روزها نیست. مهمان سرای دو دنیای اشمیت است.. کتاب را ورق می زنم به صفحه دوم می رسم دست خطش هنوز بر گوشه کتاب مانده است. به یکی از آن پنج شنبه های نمایشنامه خوانی تعلق دارد. 23/9/91. چقدر زود می گذرد. آه سردی می کشم. یاد آن روز می افتم. نقش رئیس و منی که سعی داشتم تیپ صدایش را در بیاورم.چشم هایم را می بندم. کتاب هنوز بر روی سینه ام باز است. نوشته بهاره بر حاشیه کتاب از مغزم عبور می کند
من در نقش ماری و ژولین. حس دو نقش برام قشنگ بود. لذت بردم. یه عصر لذت بخش
به فرهادی بر میگردم. به درباره الی اش.. دیالوگ تاثیر گذاری داشت آن جا که می گفت
یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است..
با یاد آوری اش اندکی تسلا پیدا می کنم. یاد جمله ای میفتم که دوشب قبل در توئیتر کسی خواندم... آه زندگی ای ملال بی پایان. یاد هیلا صدیقی و شعرش می افتم و تنها یک پرسش که در ذهنم وول می خورد
بگو آن جا که رفتی شاد هستی؟...... در آن سوی حیات آزاد هستی؟
با خودم می گویم شجریان خوش خوانده است که می گوید
یاد یاران خوشست.....
چشم هایم را می بندم، کرکره مغزم را پایین می کشم و در بی وزنی معلق می شوم. تنها راهش همین است.

Friday, March 28, 2014

به خاطر جمع

میدانی؟!!
دیوانه نیستم
من به مدنیت معتقدم!!
به جامعه
نفع جمعی در بودن توست
بارها گفته ام
در نماز جمعه
پای منبر
پشت بلندگو
که...
بدون تو جمعی نیست!

همه مفردند
پس بمان!
به خاطر جمع!
بدون تو تمام آدم ها به تفریق مبتلا می شوند

و مدنیت باطل

مدت هاست اینجا هیچ چیز جمع نشده
همه به درد اول شخص مفرد دچار شده اند
به تفریق!!!
خدا شفایشان بدهد.....
خدا شفایمان بدهد......

Tuesday, March 25, 2014

شروع نمی شویم

شروع می شویم، وقتی درد کشیدن را می آغازیم
!تمام می شویم، وقتی هنوز به ابتدای دلخواه زندگی نرسیده ایم!
تهی می شویم، وقتی لابلای درهای نیمه گشوده مفری نمی بینیم!
دست می کشیم، وقتی درد در جانمان زبانه می کشد!
زجر میکشیم، وقتی آستانه لذت رنج، از آستانه دردهایمان فراتر می رود!
و می میریم....
وقتی هنوز شروع نشده ایم!!

Friday, March 21, 2014

یک مشاهده تلخ


یه دفعه از جام بلند شدم. لباس پوشیدم، اون قدر عجله داشتم که یادم رفت درو پشت خودم ببندم، دوباره برگشتم بالا درو بستم و سیگار به دست از حیاط رفتم بیرون..
.یه دقیقه قبل از این داستان بعد از چاق سلامتی و تبریکات عید رفتم دم پنجره، امشب اون قدر تجربه جالبی بود که باید واسه این که بدونم چی شده و چه طور این لحظات داره میگذره رفتم لب پنجره و سیگاری از پاکت در آوردم و همین طور که باد خنک خودشو به زور از لای باز پنجره تو می کرد. منم خودمو به زور پرت کردم میون کوچه و هیاهوی مردم. داشتم فکر می کردم این جوری عیدو با یکی شریک می شم که..... سیگارمو روشن کرده و نکرده یه دفعه نور شدیدی دیدم. یه موجی خورد توی صورتمو و صدای بلند انفجار حتی به تابلوی خاکستری توی هال هم رسید و تکونش داد.
با عجله از در حیاط بیرون رفتم، یاد این افتادم که از چند دقیقه قبل از سال تحویل اینجا شده بود میدون جنگ و نارنجک پشت نارنجک منفجر می شد. حالا دیگه رسیده بودم دو سه تا کوچه پایین تر و آتیش بود که از سرکوچه وارد نشده داغت می کرد. از یه جایی به بعد دیگه نمیشد نزدیک کوچه شد. ملت مضطرب و نگران جمع شده بودن جلوی خونه ای که الان دیگه به هر چی شبیه باشه به خونه شبیه نیست. گیج و مات ایستاده بودم، حتی نمی تونستم به چیزی فکر کنم. صدای ناله و جیغ بود که از وسط کوچه به گوش می رسید. اصلا نخواستم بدونم و نپرسیدم که کسی طوریش شده یا نه؟ شاید اینججوری به خودم می قبولوندم که شب عیدی کسی طوریش نشده و فقط خونه خالیه که داره می سوزه. سریع برگشتم و رفتم سر چهارراه روبروی خونه ایستادم. سیگارمو روشن کردم و با ولع ازش کام می گرفتم. می خواستم پشت آتیش کوچیک این سیگار آتیش بزرگی که به دامان یه خانواده افتاده بود رو قایم کنم!
سیگارم که تموم شد آروم از در حیاط تو اومدم و از پله ها بالا رفتم و درست وسط هال دراز کشیدم. عذاب وجدان گرفتم. از خودم پرسیدم شاید نباید این روزو با مردم کوچه شریک می شدم؟ چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد. صدای پشت خط گرفته ولی آرام بود. همین کافی بود که دوباره شیرینی زندگی زیر لبم تازه شه و بخندم.
تلفن تمام شد، آروم بودم، ولی هنوز به عید نیمه تمام خانواده ای فکر می کردم که آتیش و انفجار نذاشت شب عیدشون روز عید بشه!

به خودم وعده دادم که "مسافرت فردا لازمه!"

Sunday, March 16, 2014

دورگویه 1


نفس هایم بوی نفس هایش را گرفته است.
شب را صبح کردم
با یک بسته سیگار و تلويزيونی که خاموش نبود
من
اما
خاموشم و بوی سیگارم در بوی نفس هایش گم شده.......

Saturday, March 8, 2014

مردی که زندگی را می نوازد


5 سال است که در تهران زندگی می کنم و حاصل از این 5 سال اگر آدمیانی باشند که هم اکنون می شناسم برایم کفایت می کند، آنهایی که با دیدنشان ناگهان به پهنای صورت می خندی، کسانی که حتی با به یاد آوردنشان وجودت لبریز از محبت و حس دوست داشتن می شود. آن هایی که ندیدنشان تو را می پوساند و حس دلتنگی دو دستی خفه ات می کند...
این آدم ها که مهم ترین دارایی های حال حاضر زندگی من هستند را اگر به کناری بگذاریم فردی در تهران وجود دارد که به مکان خاصی از این شهر دردندشت اعتبار خاصی بخشیده است. عاشقانه دوستش دارم و بسیاری از خاطرات شیرین و تلخ زندگی من با حضور وی رقم خورده است. مطمئنم اگر روزی از این شهر بروم و بعد از مدت هابه این آدمخواره آهنین بر گردم اولین جایی که میروم جایی است مابین خیابان فاطمی و خیابان زرتشت، در پیاده رویی از خیابان ولی عصرروبری کافه سپید گاه، آن جا فردی نشسته است که با زخمه هایش بر سه تار زندگی را برایم می نوازد... آن جا که اگر کل تهران را از من بگیرند به دادن این نقطه اش رضایت نمی دهم... در هر فصلی از سال که از این گوشه خیابان ولی عصر رد شوی، خواه فصل گرما باشد، خواه سرما درست در بهترین ساعات روز که می توانی به تفریح و گشت و گذار بگذرانی، درست در لحظاتی که می توانی فارغ از یک روز سخت به دغدغه های شخصی ات فکر کنی و با دوستان یا خانواده ات اوقات بگذرانی، درست در شلوغ ترین ساعات روز یا اوایل شب جوانی را می بینی که بر روی چهارپایه قرمز رنگی نشسته است، سازش در دستش است و با زخمه هایش تو را لحظاتی از این زندگی مکانیکی جدا می کند و روحت را جلا می کند. با روی گشاده اش از توی رهگذر پذیرایی می کند و محجوبانه بر صندلی اش نشسته است، او زندگی را می نوازد و شوق بودن را در تو بیدار می کند. او می نوازد و تو مجبوری لحظه ای تامل کنی، بایستی و به نوای موسیقی اش گوش دهی، بارها از خودم پرسیده ام این مرد جوان که گاهی دخترش هم در کنارش همراهی اش می کند می تواند این ساعات را در خانه اش، یا بیرون از خانه به راحتی بیاساید و از لحظاتش لذت ببرد، اما....
نمیدانم شوق نواختن است، یا جبر روزگار ولی حسنش این است که در آن سرو صدای ناهنجار، در آن لحظاتی که به چیزی احتیاج داری که تو را از روزمرگی بکند ناگاه سخاوتمندانه تو را مهمان خودش می کند، بی پیرایه و ساده و وقتی از دل مینوازد لذت بیشتری می بری، نمی دانم مرا می شناسد یا نه، ولی هر گاه که از کنارش رد می شوم دقایقی می ایستم، سیگاری در می آورم و با زخمه هایش تمام سختی آن روز را دود می کنم. نمی دانم مرا می شناسد یا نه، ولی به طرز غریبی هر بار که در کنارش یا روبرویش می ایستم آهنگ ای ساربان نامجو را می نوازد، گویی می داند که من این آهنگ را بارها و بارها در روزهای خوشی و ناخوشی ام سر کشیده ام و هر بار مرا به ضیافت این آهنگ دعوت می کند.... چند باری به او گفته ام که من اکثر لحظات خوب وبد زندگی ام را با نوای ساز تو گذرانده ام و هر بار ناگاه لبخندی از شرم و حجب بر لبانش می نشیند سرش را به پایین می افکند و به نوازشش بر تارهای سازش ادامه می دهد.
اگر در این ساعت شب ناگاه به یاد تویی افتادم که زندگی را با سرانگشتانت می نوازی، تنها سپاس نامه ای است برای تو خوب، که نمی شناسی ام، که نمی شناسمت، که نام همدیگر را نمی دانیم، که نمی دانم می شناسیم یا نه... ولی مطمئنم بعد از گذر سال ها هم که باشد و در هر گوشه ای از این کره آبی همدیگر را ببینیم تو را خواهم شناخت و قدردانت خواهم بود... این نوشته هدفی ندارد جز آن که ارج گذار حضورت در این شهر پتیاره و بد قواره باشد که در جوی های آن موش های موذی وول می خورند و تو کمی جلوتر از آن منجلاب نشسته ای و شرف به آن گوشه شهر بخشیده ای... تنت سلامت و سرانگشتانت چابک، روحت شاد و دلت رها...


آی تویی که خوب می شناسمت، تویی که نیک می پندارمت، لحظه لحظه زندگی ات پر از نیک نامی و نیک فرجامی

Sunday, March 2, 2014

اوهام پیرمرد تنها

اوهام پیرمرد تنها

امروز اولین روز از روزهای باقیمانده زندگی است و همین برای خاص بودنش کفایت میکند. چه برسد به این که از صبح همه جا را آب و جارو زده باشی و منتظر بازگشت پسرت از امریکا باشی، آن هم پس از 4 سال که تنها راه ارتباطی ات به چت و اسکایپ ختم می شود. پیرمرد روزهای زیادی از زندگی اش را درتنهایی گذرانده بود و بدان عادت داشت. ولی هرچه باشد این روز با بقیه روزهایش متنافر بود. پسرش، یادگار عشق دیرینش امروز به دیدارش می آید، آن هم بعد از 4 سال آزگار دوری. شاید توقفش به همین یک ماه بسنده کند ولی همین که پیرمرد چراغ زندگی اش را تا این روز روشن نگه داشته است نشان از شدت علاقه اش دارد. تا این جای کار را داشته باشید. به عنوان راوی داستان فکر می کنم از این جا به بعد برای درک بهتر علاقه پیرمرد باید از زوایه دید دانای کل خارج شویم و ببینیم در دل خود پیرمرد چه می گذرد.
به اتاق پسرم رفتم لباس هایش را یکی یکی رد می کردم و بو می کشیدم، هنوز بوی مادرش را می دهد. اخلاقش، غرورش، استقلال طلبی اش و حتی عطر تنش به مادرش می ماند. این قدر هم شباهت مگر ممکن است؟!! امروز زمان هم سر ناسازگاری دارد، باید به زور به عقربه ثانیه شمار آویزان شوی تا یک ثانیه مرا به وصال پسرم نزدیک تر کند. بسته سیگارم را بر میدارم وبه سمت آشپزخانه می روم و چای می ریزم. از روز گار جوانی ام آشپزخانه ام مظلوم ترین جای خانه بود. پرخور بودم ولی نوع غذا برایم اهمیت نداشت و ترجیح می دادم وقتم را صرف خواندن کتاب و دیدن فیلم کنم. اما حسرتش امروز بر دلم مانده است که می خواستم برای پسرم ناهاری تدارک ببینم و از ترس بد شدن مزه اش بی خیال شدم. بگذریم، چای را ریختم  و به سمت بالکن رفتم سیگارم را آتش زدم و به حیاط نگاه کردم. خانه این روزهایم برعکس روزهای جوانی ام خانه دردندشتی است، با حیاطی پر از دار و درخت و گل های داودی و نسترن و رزی که در باغچه خودنمایی می کنند. ولی چه فایده که دیگر بچه ای نیست تا در حیاط درندشت آن بازی کند. یاد روزهای ابتدای زندگی ام می افتم و ناگاه آه جانسوزی می کشم. دوری پسرم و زنم با تمام گذر سال ها از وقوعشان چقدر نزدیک می نمایند.
ساعت 3 شد، دیگر باید سر و کله اش پیدا شود. حیف که من پیرمرد دیگر از پا افتاده ام و نای حرکت ندارم وگرنه باید امروز تا فرودگاه به استقبالش می رفتم. هر چه باشد پسرم است و کس و کاری در ایران ندارد. این فکرها و عذاب وجدان ناشی از آن رهایم نمی کند، نکند ناراحت شده است. نکند به دیدار پدر پیرش نیایدو هزاران کند و نکند دیگر که در ذهن مشوشم وول می خورد. ... ناگاه زنگ در رشته افکارم را پاره کرد. خودش است. بویش را از یک دقیقه پیش حس می کردم. آرام آرام از راحتی میان نشیمن بلند شده و به سمت در ورودی می روم. در راباز می کنم، ولی........
پسرک جوانی با کلاه شاپو و عینک دسته تعلیمی و کراوات در آستانه در خود نمایی می کند، سبیل نازکی دارد و قدش کمی کمتر از 180 سانت است. استخوان بندی درشتی دارد و بیشتر به من شبیه است تا مادرش، مگر می شود؟.... لحظه ای دم در ایستادم و پسرک که در قاب در جای گرفته بود بهت آلود به من نگاه می کرد... «نمیخوای تعارفم کنی پدر؟»... این را گفت و من که هنوز از شباهت عجیبش به خودم در شگفتی بودم گفتم: «ب...ب...بله... بفرما تو پسرم.... بیا نور دیده....خانه را همان طور که ترک کردی نگه داشته ام.... نگاه کن اتاقت هنوز پر از دست نوشته هایت است ....حتی تی شرتی که مادر برایت خریده بود را هم گذاشته ام روی دسته صندلی ات... روی میز تحریرت هم کتاب هایت را چیده ام...همان طور که قبلا بود.... بیا پسرم....»
«پدر نمی دانی این روزها و سال ها چگونه گذشته است. روزهای اخیر را تنها به تو و خانه فکر می کردم...راستی چقدر جای مادر خالی است.... آه.....پدر، قاب عکس مادر که روی طاقچه بود را کجا گذاشته ای؟، به من می گفتی کنارش قاب عکس مرا هم گذاشته ای. دوست دارم بدانم کدام عکسم را قاب کرده ای.... پدر.... پدر»
متوجه صدا کردن پسرم می شوم. ولی انگار یک جای کار اشتباه است. پسر من، به مادرش می مانست نه به من.... مگر می شود کسی از دو سه شب پیش تا به حالا ین قدر عوض شده باشد. پسرم به حرف زدنش ادامه می داد و من بی آن که متوجه بی اعتنایی ام باشم در افکار خودم غرق شدم.... اصلا چرا تیپ و قیافه اش به من می ماند. عینک دسته تعلیمی اش چقدر برایم آشناست............ آن دسته های مشکی رنگ و رو رفته اش به عینک من می ماند.... عینک سال های دور من....
به سراغ کمدم رفتم، در را باز کردم، لابلای این همه خرت و پرت پیدا کردن عینک قدیمی ام به شاهکار شبیه است.... چقدر همه چیز عجیب و غریب است.... پسرم دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید «دنبال چه می گردی؟»
«دنبال عینکم.... شبیه همینی است که روی چشمان توست»
به طرفه العینی لابلای این همه خرت و پرت دست کرد و عینک را از میان همه این چیزهای بی مصرف بیرون آورد. حس کردم دهانم از تعجب آن قدر باز شده است تمام محتویات معده ام مشخص است. زیر لب آرام، جوری که پسرم متوجه نشود گفتم: «دقیقا مشابه همان عینکی است که بر چشمان پسرم است.... چقدر شباهت....»

به نشیمن رفتم، چراغ ها خاموش شده اند و کسی میان نشیمن نیست، هرچه پسرم را صدا زدم جوابی نشنیدم. لای در بالکن کمی باز است و باد سردی پرده را به هم می زند.... در هال پسرم نبود. حتی زیر سیگاری ای که روی میز ناهار خوری گذاشته بودم نیز دیده نمی شد. تنها عینک دسته تعلیمی من روی میز جلوی راحتی در هال خودنمایی می کرد. با دیدن این صحنه انگار خالی شدم. خالی خالی، حس کردم از سقف خانه بالاتر رفتم. آن قدر که ظلمات میان خانه ام را میان شهر شلوغ و پر همهمه می دیدم..... به اندازه ای بالا رفته ام که تنها از خانه ام کره آبی رنگی مانده است و ظلمات لایتناهی که تا چشم کار می کند سیاهی است و بس. حالا دیگر آن قدر بالا رفته ام که حس می کنم مرده ام. مگر می شود؟ امروز پسری غمگین به مهمانی من می آید.... چه می کند وقتی به خانه می رسد؟ آشنایی دارد؟ چگونه می آید؟ دلم برایش تنگ شده است، خدا کند زنده باشد!!!!!

Wednesday, February 26, 2014

مردها سه بار عاشق می­شوند....

این متن پیش از این در ماهنامه اینترنتی ماندگار به نشر در آمده و متن حاضر کمی نسبت به متن قبلی ویرایش شده است



مردها سه بار عاشق می­شوند، یک بار عاشق دوست دختر شان می­شوند، یک بار عاشق همسرشان و یک بار هم بعد از ازدواجشان. ولی آخری برای زن ها غیر قابل تحمل است، غیر قابل تحمل.
سارا این را گفت و چمدانش را به دنبال خود کشید و رفت. در را هم آن قدر محکم بست که صدای بسته شدن در تا نیم ساعتی در گوش سعید ونگ ونگ می­کرد. شاید می­خواست به سعید بفهماند که این تاوان اشتباه بزرگی است که در آستانه 4 امین سال ازدواجشان کرده بود. شاید هم از روی عصبانیت در را چنان محکم به هم کوبید که پری خانم پیرزن همسایه هم که بر روی صندلی لمیده بود ناخودآگاه یکه خورد. چمدانش را به زحمت دنبال خود می­کشید. حتی صدای گام هایش هم خشم درونش را بازگو می­کرد. به انتهای پله­ها که رسید بغض گلویش را گرفت، در را باز کرد نگاهی به پشت سرش انداخت، انتظار داشت سعید از کارش ابراز ندامت کند و به دنبالش بیاید، اصلا به دست و پایش بیفتد و بگوید: "گه خوردم، غلط کردم... نرو سارا... اینجا بدون تو هیچ لطفی نداره." ولی از سعید خبری نبود. همین عزمش را برای رفتن جزم­تر کرد. و با گام هایی محکم از خانه دور شد، هنوز به سرکوچه نرسیده بود که بغضش شکست. آرام گوشه­ای از خیابان روی نیمکتی زیر نارون کنار پیاده­رو نشست و دست­هایش را در سر گرفت و آرام آرام بدون این که رهگذران از درونش با خبر شوند اشک ریخت.
 سعید بی­قرار فضای میان هال را طی می­کرد و چشمانش بی­تابانه در حدقه می­چرخیدند. هر طرف را نگاه می­کرد پر بود از خاطرات سارا که تک تک آن­ها از جلوی چشمانش رد می­شدند. شاید فکر نمی­کرد که روزی سارا را از دست بدهد. احساس ندامت و خودخواهیش در هم آمیخته بود و نمیدانست باید چه بکند، مستاصل شده بود، تند تند میان خانه راه می­رفت و آه می­کشید، دوست داشت با تمام وجود داد بزند و خودش را خالی کند اما تمام صدایش قبل از آن که از گلو خارج شوند خفه می­شدند. به سراغ کمدش رفت تا سیگار پیچش را بیابد، این تنها کاری بود که می­توانست در آن لحظه انجام دهد، در کمد را باز کرد، لحظه ای به درون کمد خیره شد و بعد از چند ثانیه کوتاه در کمد را بست. طاقت نیاورد و همان طور که به کمد تکیه داده بود به سمت پایین سرید، دست هایش را به میان موهایش برد و با صدای بلند گریه کرد. دیگر خودش بود و خودش، و غروری که در هم شکسته بود. لازم نبود نقابش را همچنان به صورت بزند و ادای انسان های مغرور و قوی را دربیاورد پس گریه کرد.
کوچه همیشه عادت کرده بود که صدای خنده سارا و سعید را با صدای گنجشک های روی شاخسار درختانش بیامیزد و به آن دلخوش باشد. از دید کوچه سعید و سارا بهترین و خوشحال­ترین آدم­های کوچه بودند. همیشه صبح از میان توری پرده تماشایشان میکرد و از ته دل میخندید. می­دانید این کوچه برخلاف کوچه های دیگر به آدم­هایش بیش از حد وابسته بود، دوستشان می­داشت و با آن ها زندگی می­کرد. هنوز خاطرات شوخی­های سرخوشانه سعید و سارا میان خانه در گوش کوچه بود و باور نمی­کرد که این جمع دوست داشتنی این­گونه از هم بپاشد. دوست داشت پیچ می­خورد می­رفت تا ته خیابان غربی و سارا را که سلانه سلانه و غمگین کیفش را به دنبالش می­کشید نگه می­داشت، دست در گردنش می­انداخت و آرام راهش را به سمت خانه کج می­کرد، یا این که از لابلای پنجره تو میرفت و با عتاب به سعید نگاهی می انداخت و از در خانه به بیرون پرتش می کرد که تا سارا از آن جا دور نشده است برگرداندش. دوست داشت در تمام لحظات درگیری بین آن دو میانشان حائل می شد تا دعوایی سر نگیرد ولی چه فایده؟!!
کوچه به فکر فرو رفت و غصه خورد. خودش را به یاد آورد هنگامی­که برای سومین بار عاشق درخت اقاقی جوان روبروی خانه سعید و سارا شده بود و درخت توت قدیمی و زیبایی که پیش از این روبروی خانه کاشته شده بود از شدت ناراحتی دق کرد و خشک شد. کوچه یادش آمد که خودش هم سه بار عاشق شده بود، یادش آمد که روزهای آخری که درخت توت می­زیست و روز به روز ضعیف تر می­شد غرورش نگذاشت که یک بار پا پیش گذارد و در چشمان بی رمق توت نگاهی کند. یادش آمد که چقدر بعد از آن تنها شد.
 از فکر بیرون آمد، در حالی که خانه سعید و سارا خالی بود و سکوت کر کننده­ای در فضایش حاکم بود، سارا انتهای خیابان غربی را پیچید و از دید کوچه خارج شد، در حالی­که سعید هنوز به کمد تکیه داده بود و مات و مبهوت روبرویش را مینگریست. گوشی اش کمی آن طرف تر ویبره میخورد و ذهنش اشغال دیگری بود.
کوچه تنهاتر شد. همچنان که سعید و سارا و خانه سنگی ای که سال­ها زیر سایه سار درخت توت لمیده بودند تنها شدند، و امروز شاهد جدایی دیگری بودند که قطعا نه اولین و نه آخرینش بود.
کوچه غمگین بود و آرام زیر لبش زمزمه کرد: "لعنت بر هر کسی که سه بار عاشق میشود."